تبليغاتX
نگاه شخصی من

نگاه شخصی من

سینما

يه مطلب قديمي كه دوباره گذاشتم...

 

سوررئالیسم سینمایی :

منبع سوررئالیسم سینمایی در حقیقت از واکنش متمایز تماشاگر حاصل می شود؛ یعنی تعمدا به او اطمینان داده نمی شود که امور و حوادث را واقعی بداند یا ناواقعی.

این مسئله زمانی اتفاق می افتد که تماشاگر نه با دانسته های درونی می تواند حوادث را توجیه کند و نه با آنچه در ظاهر می بیند. بهتر است به این نکته اشاره کنم که سوررئال سینمایی ، ایهام نیست؛ زیرا در ایهام دو جریان قابل قبول ارائه می شود که می شود هریک را به راحتی پذیرفت؛ در حالی که در سوررئال تماشاگر توانایی هیچگونه انتخابی ندارد؛ یعنی دچار تردید می شودو به درستی انتخاب خود ایمان ندارد. در زیر به معرفی سه فیلم از سینمای سوررئال که هر کدام به شاخه ای خاص تعلق دارد می پردازم :

 

* به دلیل تعلق خاطر به بونوئل ، به معرفی آثار او می پردازم.

 

1. رویــا های فراواقعی(=سوررئال): آمیختن رویا با واقعیت ، بگونه ای که تفکیک آن برای تماشاگر دشوار و حتی ناممکن می شود.

مانند فیلم بل دوژور ( زیبای خفته )

 

2. همجواری عجیب صحنه ها: قرار دادن صحنه ای در کنار صحنه ای دیگر که به نظر نامربوط می آید.

مانند فیلم سگ آندولســـی

 

3. تصادف:وقایعی که شخص رخ دادن آن را غیر ممکن می داند ولی در دنیای فراواقعی روی می دهد و در آنجا قابل قبول جلوه می کند.

مانند فیلم ملک الموت

 

     *****

 

 

 

نام : لوئیس بونوئل

تولد: 22 فوریه 1900_اسپانیا

مرگ : 29 جولای 1983 _مکزیک

دوبار نامزدی اسکار برای فیلمنانه های جذابیت پنهان بورژوازی و میل میهم هوس

 

بونوئل از کارگردانانی است که از مقوله ی سوررئال در سینمایش بسیار بهره برده است. کار او در دوره ی سینمای صامت با همکاری یک نقاش سوررئال به نام سالوادور دالی در ساخت فیلمی کوتاه به نام سگ آندولسی (1928)آغاز شد و این مسیر را پیمود و به عنوان یکی از بزرگترین کارگردانان این سبک خود را جاودانه نمود.

 

* لازم به ذکر است دیوید لینچ بزرگترین  سوررئالیست زنده ی این سالهاست که هنوز هم فیلمهایی درخور می سازد.

 

 

                                                  

 

 

            *****   

 

درباره ی فیلم: بـــل دوژور

 

Belle de Jour

بازیگران: کاترین دونوو-ژان سورل

کارگردان: لوئیس بونوئل

زمان: 100 دقیقه

ژانر: درام

ایتالیا- فرانسه 1967

 

**************************

می توان چنین گفت که تمامی بل دوژور(1967 بونوئل) نوعی رویاست،

هر چند تماشاگر در صحنه ی است که با این امکان روبرو می شود.تا پیش از آن بنظر می آید فیلم روایتی سر راست دارد از زندگی زنی شوهر دار و وابسته به طبقه ی اعیان که روزش را به روسپیگـــری (فاحشگی)می گذراند.

 

*************************

صحنه ی آغازین فیلم:شوهر(ژان سورل) و زن(کاترین دونوو)در جنگل بولونی سوار بر کالاسکه به اهستگی حرکت می کنند،و از احساساتشان نسبت به هم حرف می زنند. ناگهان سورل به کالاسکه چی دستور توقف می دهد .زن را به درختی بستــه و تازیانه می زنند،

سپس شوهر به کالاسکه چی می گوید،"حالا در اختیار شماست"زمانی کالاسکه چی به زن دست می زند او نگاهی با تنفر ولذت به او می اندازد، مرد شروع به بوسیدن او می کند، در این لحظه سورل از خارج تصویر می گوید ، "به چی فکر می کنی؟"

 

این صحنه به نمایی از سورل و همسرش در پاریس قطع می شود و زن جواب می دهد"به تو فکر می کنم". در این هنگام است که تماشاگر درمی یابد که صحنه ی اول رویایی بیش نبوده است.داستان با روایت زندگی روزانه ی زن ادامه می یابد، یکی از مشتری ها عاشق او می شود و به شوهر او تیر اندازی می کند که منجر به فلجی سورل می شود.

 

صحنه ی پایانی:سورل عاجز و فلج بر بر صندلی نشسته و زن کنــار پنجره ایستاده ،شوهر(مانند صحنه ی آغازین) می پرسد "به چی فکر می کنی؟" او دوباره جواب می دهد "به تو فکر می کردم"، ناگهان سورل از روی صندلی بلند می شود،قدم می زند،مشروب می خــورد. و در حین صحبت شان صدای سم اسب می اید، این صدا تبدیل به صـدای کالاسکه می شود، همان کالاسکه ی ابتدای فیلم.

 

************************

نمی توان فهمید چقدر از فیلم واقعی و چه اندازه رویا بوده است.

ایا کارکردن زن در روسپی خانه رویاست؟ یا بخشی از آن رویاست؟

آیا شوهر بر خلاف ما فلج نشده بود؟ آیا راه رفتن شوهر حاصل تخیل زن بوده است؟ تماشاگر هرگز به پاسخ قطعی نمی رسد.

*هنگام تماشای فیلم به این نکته توجه کنید که دارید فیلم یکی از بزرگان سوررئالیسم سینما یعنی بونوئل را نگاه می کنید.

 

   *****

 

 

 

درباره ی فیلم: یک سگ آندولســـی

 

An Andalusian Dog

اثـــر: لوئیس بونوئل و همکاری ساوادور دالی

زمان: 17 دقیقه

فرانسه-1928-صامت

 

********************

مردی (بونوئل) در مقابل آینه تیغ ریش تراشی اش را تیز می کند. توده ای ابری از جلوی ماه می گذرد. مرد سپس مردمک چشم زنی را با تیغ می برد.

شخصی که به نظر عادی می آید، ناگهان تعدادی مورچه از سوراخی در دستش بیرون می خزد.بعد می فهمیم که آن دست نبوده بلکه چیزی شبیه دست بوده است.

مردی در اتاق به سمت زنی می رود ، زن راکت تنیس را بر می دارد و عقب می رود. مرد طنابی را از روی زمین بر می دارد و چیزی را از بیرون کادر می کشد؛ در حالی که زن متحیر است؛ سرانجام ما هم می بینیم که آن مرد در حال کشیدن یک پیانو ی بزرگ است که به روی آن دو الاغ قرار دارد و دو کشیش که به پیانو بسته شده اند در حال خواندن دعا هستند.

 

********************

در یک سگ آندولسی بونوئل از همجواری و استحاله استفاده فراوانی می کند تا کیفیت فرا واقعی آن را پدید آورد. تکان دهنده ترین و معروف ترین نمونه ی کاربرد همان صحنه ی بریدن مردمک چشم است؛ آرامش ابتدایی صحنه به دلهره بدل می شود . از صحنه ی معادل نیز بهره می گیرد ( شیئی نازک از میان شیئی مدور عبور می کند) .

از طرفی هیچ سیر تحولی از لحاظ زمانی در فیلم وجود ندارد؛ ابتدا داستان در 8 سال بعد، سپس در 16 سال قبل و در صحنه ی آخر در بهار می گذرد.

آیا حوادث را باید واقعی دانست؟ یا این حوادث در رویای کسی روی می دهد؟ نمی دانیــــم.

 

 

  *****

 

 

درباره ی فیلم: ملک المـــوت

 

The Exterminating Angel

بازیگران: سیلویا پینال-کلودیو بروک

کارگردان: لوئیس بونوئل

زمان: 95 دقیقه

ژانر: درام

مکزیک 1962

 

**************************

میهمانان ضیافت شامی پس از صرف آن به اتاق پذیرایی می روند و در آنجا می فهمند که از بیرون رفتن عاجزند؛ روزها سپری می شود.از طرفی بستگان و اشخاص دیگر که خارج از منزل هستند نمی توانند وارد خانه شوند.چند روز بعد یکی از آنها متوجه می شود که همه ی آنها دقیقا در همان مکان شب اول قرار دارند، و از آنها می خواهد تا ماجرای آن شب را دوباره تکرار کنند ؛او معتقد است اگر زنی که آن شب پیانو می زد همان آهنگ را دوباره بنوازد آنها نجات می یابند؛ این کار را انجام می دهندو همین اعتقاد به این ترفند آنها را از بند می رهاند.

 

*************************

یکی از تکان دهنده ترین جلوه های سوررئالیستی بونوئل در این فیلم رخ می دهد.دلایلی که میهمانان برای ماندن در جمع می آورند در جلوه ی فراواقعی آن بسیار موثر است.این دلایل اساسا و بدون توجه به مسائل جنبی کاملا منطقی اند. اگر ما محبوس بودن آنها را کنار بگذاریم، جریان فیلم کاملا طبیعی می باشد ولی تماشاگر تمایل دارد این محبوس بودن را باور کند و آن را واقعی بشمارد در حالی که در واقعیت عجز همزمان اینهمه آدم غیر ممکن است.از طرفی پایان عجیب فیلم و اعتقاد افراد جمع به روش رهایی خود، کاملا غیرواقعی

جلوه می کند؛تا به جایی که تماشاگر در درست بودن نوع دید خود به فیلم دچار تردید می شود؛ آیا آنها واقعا محبوس بودن ؟ و اگر محبوس نبودند پس در کلیسا چه روی داد ؟

 

  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 10:34  توسط محمود  | 

نمایش کافه ستاره در دانشگاه امیرکبیر

 

سه شنبه 18 مهر امور فرهنگي دانشگاه صنعتي اميركبير (پلي تكنيك تهران) اقدام به نمايش فيلم كافه ستاره به كارگرداني سامان مقدم به همراه جلسه ي نقد و بررسي و با حضور عوامل و بازيگران فيلم كرد كه با استقبال پرشور دانشجويان پلي تكنيكي همراه شد. در عرض 2 روز تبليغات 360 بليط آمفي تئاتر مركزي دانشگاه با بهاي 800 تومان بفروش رسيد كه البته درآمد حاصله صرف امور خيريه شد. در اين برنامه قرار بود آقايان رايگان، مقدم، بهداد، بازغي و خانم ها تيموريان و توسلي حاضر شوند كه از جمع دعوت شده مسعود رايگان، سامان مقدم و پژمان بازغي آمدند و بقيه رسما عذرخواهي كردند.

 

        Free image hosting FreeShare.us

 

ابتدا به این نکته اشاره کنم که این برنامه توسط امور فرهنگی دانشگاه و بدون هماهنگی با کانون فیلم و عکس برگزار شده بود. و بچه های کانون فیلم از شرکت در این برنامه امتناع کردند. شاید من تنها نماينده ي كانون در اكران فيلم بودم. به همين دليل سوالات و نكات مطرح شده در مورد فيلم چندان از بار فني و سينمايي برخوردار نبود. خود من هم كه عضو كانون بودم از طرح سوال شفاهي خودداري كردم. برگزار كنندگان سعي كرده بودن كه يه فضاي صميمي و دوستانه را بوجود بيارند كه مهمانان بيشتر درمورد خودشان صحبت كنند. تا بجايي كه اولين سوالي كه (يكي از خانم ها پرسيده بود) مجري از بازغي پرسيد به يكي از ديالوگ هاي بامزه ي فيلم اشاره داشت كه:"آقاي بازغي شما ازدواج كردين؟ ما بدون شغل هم قبولتون داريم". سامان مقدم براي آغاز صحبت هاش به به اين موضوع اشاره كرد كه فيلمش اقتباس و يا حتي شبه اقتباسي از يك اثر مكزيكي نيست و اين نسبت را كه به فيلمش داده بودند را رد و انكار كرد. و فيلمش را اثري كاملا مستقل دانست (اين اولين سوال طرح شده بود كه از آقاي مقدم جواب دادند، كه البته خودم بطور يادداشت بدست آقاي مقدم رسونده بودم). سامان مقدم در ادامه صحبتهايش تاثير سينماي كيميايي در فيلمهايش را تصور منتقدين دانست و گفت كه با ديدن چند اثر مستقل او مي توان به عدم ارتباط بين اين دو سينما پي برد ( البته خودم به شخصه سامان مقدم را دستيار كيميايي مي دونم، كيميايي كه اگر نبود سامان مقدم هم اكنون مهمان جمع پلي تكنيكي ها نبود). در ادامه صحبتها سامان مقدم به داستان غير خطي فيلم اشاره كرد و آن را ترفند خود در فيلمنامه دانست و گفت كه ما از ابتدا و قبل از مرحله ي تدوين با يك فيلمنامه ي غير خطي روبرو بوديم. مقدم گاف هاي سينمايي كه در فيلمش وجو داشت را مسئله اي بي اهميت عنوان كرد و كساني كه از او بخاطر اين اشتباهات خرده گرفته بودند را افرادي سطحي بين و غير متخصص دانست.

 

           Free image hosting FreeShare.us

 

خودم بشخصه از صحبت هاي مسعود رايگان بيشتر لذت بردم. رايگان بصورت كاملا فني و تخصصي در مورد سبك بازي و نوع گريم خود در اين فيلم صحبت كرد. رايگان ابتداي صحبت هايش را به معرفي كارنامه ي هنري خود در زمينه ي تئاتر سوئد و مسكو اختصاص داد و در نهايت به موفق بودن بازيگراني پرداخت كه در ايفاي نقش، حس بازي كردن شان را به تماشاگر انتقال نمي دهند پرداخت.

پژمان بازغي(كه خود از دانشجويان پلي تكنيك هستش و مهندسي صنايع مي خونه، البته سالهاست كه داره مي خونه! ) در جلسه چندان راحت نبود و زياد در بحث شركت نمي كرد (و بيشتر حرف هاي بامزه مي زد تا سينمايي !!) چون از 2.5 ساعت پيش بايد سر صحنه ي فيلمبرداري حاضر مي شده ولي به دلايل شخصي در اين جمع حضور پيدا كرده بود. تنها نكته مثبت درمورد بازغي، پاسخ او به سوال يكي از دانشجويان در مورد تفاوت سبك بازي اش در كافه ستاره با دوئل بود. جلسه ي نقد فيلم 1.5 ساعت بطول انجاميد و با انتقاد يكي از دانشجويان از كم كاري مجري برنامه در طرح سوالات مناسب همراه شد و با صحبتهاي يكي ديگر از دوستان درباره ي عدم توجه كارگردانان ايراني به موضوع اساطير ايران و محدود بودن فيلمهاي ايراني به چند ژانر خاص و پاسخ كامل و جامع سامان مقدم در مورد عدم حمايت مالي و فني از سوي مسئولان به پايان رسيد. در ضمن در پایان تندیس امیرکبیر به عنوان یادگار از این دانشگاه و جهت تقدیر از حضور گرم میهمانان به آنها داده شد.

                                    

                                                ******************

                  

*يادداشت زير نوشته برادرم حامد است كه در شماره ي اخير هفته نامه ي سينما به چاپ رسيد. ديدم بي مناسبت نيست كه آن را در ادامه ي گزارش اكران فيلم كافه ستاره بياورم.

 

يك كارگرداني خوب

 

كافه ستاره از آن دست فيلمهايي است كه از همان اغازين روز هاي اكرانش صحبت هاي زيادي درباره اش شد اينكه اين فيلم دوباره سازي يك اثر مكزيكي است سبب شد كه بسياري از تماشاگران با اين پيش زمينه كه با اثري كپي برداري شده از يك نسخه ي خارجي روبرويند به تماشاي آن بروند. اما پس از ديدن كافه ستاره تماشاگر با خود مي گويد كه اصلا مهم نيست كه فيلم از يك اثر خارجي كپي برداري شده است. بلكه آنچه پر اهميت است ترجمه خوب يك اثر غربي به فيلمي مملو از مولفه هاي ايراني است.

آنچه با تماشاي كافه ستاره به تماشاگر دست مي دهد حسي است آكنده از حسرت و دلتنگي از يك زندگي كه هر روز در جريان آن قرار دارد و روبرو شدن با شخصيت هايي كه كه بشدت به او نزديكند و در نتيجه بازسازي محيطي كه پيرامون او را شكل مي دهد.

آخرين ساخته ي سامان مقدم در سه اپيزود روايت مي شود كه هر يك نام يك زن زا بر خود دارد."فريبا" "سالومه" و "ملوك" نام هايي هستند كه هر يك دستاويزي براي نمايش يك زندگي مي شوند. و در كليت فيلم، هر كدام، به عنوان كليدي بستر لازم را جهت نماياندن روابط بين اين سه خانواده از منظري خاص فراهم مي كند.اين تفاوت ديدگاه در روايت فيلم خود زمينه ساز ايجاد رابطه اي بين تماشاگر و اثر هنري مي شود كه ريشه در نگره ي فيلم به عنوان يك وسيله ي ارتباطي بين فيلمساز و مخاطب دارد. برخورداري از اين مضامين زماني ارزشي مضاعف دارد مي يابد كه فيلم را در مقام مقايسه با آثاري چون "عروس فراري"، "چپ دست" و "زن بدلي" قرار مي دهيم كه نمونه اي ضعيف از يك كپي برداري از آثار موفق داخلي يا خارجي اند و آن زماني است كه به اين نتيجه مي رسيم كه يك اثر كپي برداري شده از يك اثر پيشين،در صورتي كه از فيلتر ذهن خلاق كارگرداني توانا گذشته باشد مي تواند به اثري ماندگار و تاثير گذار تبديل شود.

كافه ستاره از تكنيك هاي سينمايي هم خوب و به اندازه استفاده مي كند. براي نمونه بكار گيري دوربين ذهني در دو صحنه تاثير گذار فيلم از آن جمله اند. بار اول كارگردان با استفاده ي بجا از نماي نقطه نظر خسرو حسي از تعليق اكسپرسيونيستي را جهت اماده سازي مخاطب براي تماشاي صحنه اي پر تحرك منازعه ي خسرو و فريدون فراهم مي كند كه در ادامه با زمان بندي مناسب صحنه منازعه به نوعي زيبايي شناسي رئاليستي منجر مي شود كه خود در تاثيرگذارتر كردن صحنه نقش بسزايي دارد و دومين بار در صحنه ي پاياني فيلم و در جهت القاي نوعي حس سوررئاليستي و ايجاد ابهام در ماهيت ماجرا، تمهيدي كه اين بار هم موثر واقع مي شود.

درمورد بازي هاي خوب اين اثر بسيار نوشته شده اما آنچه كه پس از تماشاي فيلم ذهن مرا مشغول كرده اين است كه آيا بازيگران فيلم هم قبل از ايفاي نقش هاي خود نسخه ي خارجي را تماشا كرده اند؟

پاسخ اين سوال باب ديگري را جهت صحبت درباره ي فيلم مي گشايد!

 

*هفته نامه ي سينما شماره ي 747- چهرشنبه 19 مهر 1385

 

 

*برای دیدن ادامه ی عکس ها و دیدن فایل تصویری به روی ادامه ی مطلب کلیک کنید

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 15:26  توسط محمود  | 

برای آقا وحید از وبلاگ "پیچش"

 

نگــاهی به سینمـــای اسکانـدینــاوی (1):

 

مقاله ی زیر نگاهی گذرا دارد بر اشخاص و آثار برجسته ای که سینما ی سوئد را پایه گذاری نمودند.

 

بررسی سینمای سوئد

فیلمسازی در سوئد از سال 1909 آغاز شد. و کسانی که شخصیت و تکامل سینمای سوئــــد نتیجه ی کار انهاست، یعنی ویکتورسیستروم و موریس اشتیلر در سال 1912 قدم به صنعت سینمای سوئد نهادند، این تاخیر در شروع صنعت سینمای سوئد، به جای اینکه اثری بد در فیلمهای سوئدی داشته باشد، بسیار مفید واقع شد. کارگردانان سوئدی گریفیث واینس را الگوی خود قرار دادند. بخصوص فیلمهای غربی اینس را در میان کوههای بلند و پربرف کشور خود از نو ساخته اند. برای یافتن موضوع فیلمهای خود به سراغ افسانـه های ملی و تاریخ و ادبیات خود روی آوردند و تقریبا از روی همه ی آثار سلما لاگرلــــــوف فیلم تهیه کردند. داستانهای مفصل این نویسنده، زمینه ی غالب فیلمهای برجسته ی سوئدی قرار گرفت. 

                                       

آدمهای فیلمهای سوئدی چون از سرچشمه ی ادبیات آب می خورند و سینماگران در روی پرده آوردن آنها به جد می کوشیدند، بدین جهات عمق و استحکامی می یافتند که تا آن در هیچ فیلمی سابقه نداشت. تا آخر جنگ جهانی اول سینمای سوئد هم شهرت بین المللی به دست آورده بود و هم نزد منتقدین ارزش یافته بود. برای اکثر ادبا و فضلا، بخصوص در اروپا، فیلمهایی چون "یاغی و زنش"(1917) و "کالسکه ی خیالی"(1920) اثر سیستروم و یا "گنج سرآرن"(1919) اثر اشتیلر نخستین اشاراتی بودند بدین معنی که سینما را جدا می توان هنر دانست. بازی هنرپیشگان، برای اینکه مناسب موضوع باشد، وقار خاصی دارد، و عکاسی فیلمها اغلب دارای زیبایی خیره کننده ایست. فیلمبرداری زیبایی ظاهری محض ندارد، بلکه به اعماق محیط خشن و وحشی و زیبایی های طبیعی ان نفوذ می کند تا دنیایی را که این قهرمانان در آن حرکت می کنند تقریبا قابل لمس سازد.

 

                     

اما سینمای سوئد نیز مانند دانمارک و بعدها آلمان به سزای موفقیت خود رسید. بهترین هنرمندانش تطمیع شدند و به کارخانه های بزرگتر و غنی تر کشورهای دیگر رفتند. بیشتر کارکنان فنی به آلمان رفتند. اشتیلر و سیسترم را هالیوود ربود. اشلیتر قبل از رفتن به هالیوود فیلم بزرگ دیگری ساخت که در عین حال خلاصه ای از سینمای سوئد و آخرین اثر مهم آن بود. این فیلم "اثر گوستابرلینگ"(1924) نام دارد. و داستان این فیلم که باز هم از لاگرلوف اقتباس شده است، بلافاصله پس از جنگهای ناپلئون در سوئد رخ می دهــــد. گوستابرلینگ کشیشی آواره است که او را از کلیسا طرد کرده اند. وی به گروه هرزه ای که در پانسیون اکبی زندگی می کنند می پیوندد. دخترک ایتالیایی زیبایی که نامزد پیرمرد اشرافی است وارد این خانه می شود. هنگامی که لبرینگ و دخترک عاشق هم می شوند. نفرینی که اکبی رافرا گرفته است آنها را تهدید می کند. ولی عشق حقیقی آنها را نجات می دهد، اما در این فیلم نقل داستـــان به صورت قراردادی هدف اشتیلر نبوده است. بیشتر سوئدی ها این داستان را از پیش می دانستند(نویسنده برای آن جایزه ی نوبل برده بود) قصد اشتیلر زنده کردن آدمهای داستان بود. میزان توفیق او در این کار را با دیدن فیلمش می توان دریافت. نسخه ی موجود این فیلم دو ساعته می باشد، در حالی که زمان آن در اصل دو برابر این مدت بوده است. به همین جهت رشته ی داستان مکرر از دست می رود. اما از حیث پرورش خصوصیات قهرمانان داستان و محیط عاطفی ای که آنها را دربر گرفته است و رنگ خاص فیلمهای آن زمان این فیلم شایان تحسین است. بگفته ی یکی از منتقدان سوئدی آن زمان:"شاهکار نیست...ولی، البته، یکی از فیلمهای واقعا بزرگ است." پس از این فیلم تا مدتها فیلم بزرگی از سوئد بیرون نیاید. به خاطر این فیلم اشتیلر به هالیوود دعوت شد. وی در اوائل سال 1925 سوئـــــد را ترک گفت و "دخترک ایتالیایی" فیلم" گوستابرلینگ" یعنی گرتاگاربو را با خود به هالیوود برد.

*بنظر می آید که هالیوود هر گلی که در سینمای اروپا می شکفت را با بی رحمی می چید و می برد. در حقیقت هالیوود از شرایط اقتصادی پس از جنگ جهانی استفاده کرد. همچنان که فیلمهای آمریکایی بر بازار جهان سیطره زدند، سینمای اسکاندیناوی نیز که پس از جنگ جهانی اول شکوفا و بارور شده بود، رفته رفته دچار انحطاط شد و سرانجام از میان رفت.

 

  * برگرفته از گفتار آرتور نایت در باب تاریخ سینما

 

* خیلی دوست داشتم در این مقاله از اینگمار برگمان هم صحبت می کردم ولی از آنجایی که برگمان از نسل بعد و از جریان سینمای نوین سوئد است در این مجال به او نپرداختم ولی بزودی یک مقاله ی تحلیلی کامل به همراه معرفی آثار برگمان تهیه و تنظیم خواهم کرد.

 

                                                              *****

 

معرفی فیلم: شب اول ماه می

 

Walpurgis Night

بازیگران: لارس هنسن- اینگرید برگمن- کارین کاولی

کارگردان:گوستاو ادگرن

زمان : ۷۵  

سوئد- 1935  

  

 **********************

خلاصه داستان: بورگ (لارس هنسن) که مدیر شرکتی است بعد از سالها زندگی با همسرش تمایل به بچه دار شدن دارد ولی همسرش کلاری (کارین کاولی ) با این کار مخالف است. با این حال کلاری آبستن می شود او که بشدت از این مسئله ناراحت است، بورگ را ترک می کند و به پزشک مراجعه می کند ولی پزشک اجازه ی سقط نمی دهد و او نیز پنهانی این کار را نزد پزشکی غیر قانونی انجام می دهد. راجر خلاف کاری است که به طور اتفاقی از این موضوع مطلع می شود و تصمیم به اخاذی از کلاری می گیرد اما کلاری او را می کشد.  لنا (اینگرید برگمن) منشی بورگ است و علاقه ی شدیدی به بورگ دارد ولی بخاطر اینکه مشکلی بوجود نیاید و بورگ از این موضوع مطلع نشود از کارش استعفا می دهد. در شب خداحافظی، بورگ متوجه می شود که در تمام این مدت لنا را دوست داشته و اکنون جدایی از او برایش دشوار است. مدتی می گذرد و بورگ به ناحیه ای دور افتاده می رود در بازگشت، می بیند که کلاری خودکشی کرده و در یادداشتی به قتل راجر و ماجرای پزشک قلابی اعتراف کرده است. بورگ و لنا با هم ازدواج می کنند و بعد از یکسال صاحب فرزندی می شوند.

 

***********************

تینی سویلا:رایج ترین راه حل برای مشکلات زناشوئی در داستان های عامه پسند سوئد و دوره ای که فیلم در آن روایت می شود این بود که زن و شوهر با وجود همه ی اختلافات بخاطر بچه ها و خانواده خود به زندگی شان ادامه دهند. ولی "شب اول ما می" از این قاعده مستثنا ست. در این فیلم آمادگی زوجین برای بچه دار شدن بر تقدس پیوند خانوادگی ارجعیت دارد و زندگی شان به جهت عدم تفاهم در این زمینه از هم می پاشد. نکته جالب این است که در سینمای اسکاندیناوی، خیلی متداول است که به فرزند نامشروع و غیرقانونی تقدسی خاص داده شود به شرطی که حاصل عشق واقعی باشد.

این اثر، فیلمی بود که به عقیده ی منتقدان، اعتبار هنرمندی مستقل را برای اینگرید برگمن به همراه آورد.

"شب اول ماه می" پنجمین فیلم در کارنامه ی برگمن و نقطه ی عطف کاری او بود.

گوستاو ادگرن کارگردانی است که در دهه ی بیست به عنوان استاد فیلم های کمدی خود را تثبیت کرده بود اما در آغاز دهه ی سی به ساخت فیلم های جدی روی آورد. از ادگرن به عنوان کارگردانی یاد می شود  که در تشخیص سلیقه ی و خواست مردم و جامعه ی سوئد مهارت خاصی داشت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 9:56  توسط محمود  | 

محلــه چینی ها ، بر فـراز قله های سینمـای "نـــوآر"

 

"فراموشش کن جیک، این محله ی چینی هاست. اما آنتونی کوئین نمی تواند آنچه را که از بهترین فیلم دهه ی هفتاد در ذهن دارد فراموش کند.

                         

این بینی باندپیچی شده جک نیکلسن است که نمی توانید فراموشش کنید. او در نقش یک کاراگاه خصوصی از مشام خود پیروی می کند و بعد چیزی نمانده بینی اش را قطع شده ببیند. این نمایانگر چرخش های ناگهانی در "محله ی چینی ها"ست. حیک گینز کاراگاه خصوصی بی پروای فیلم در صحنه ی آغازین با ظاهری آراسته و خرامان قدم بر می دارد، حتی آرایشگر به او می گوید"عملا شبیه ستاره های سینما هستی." بعد او را در نیم های فیلم با بینی باند پیچی شده می بینیم. این باندپیچی زشت و غیر قابل چشم پوشی به تعبیری در تعریف شخصیت های فیلم اشاره دارد.  رابرت تاون فیلمنامه ی محله چینی ها را از داستانهای کاراگاهی دشیل همت و ریموند چندلر نوشت. در شوخی ها و چرب زبانی های جیک ردپاهایی از کاراگاهان زبردست لس آنجلس، فیلیپ مارلو دیده می شود. اما بوگارت هرگز با نوار زخمی بروی بینی اش مواجه نشده بود. به گذشته برگردیم، ستاره های سینما ممکن بود که با خشونت روبرو شوند ولی یک جای زخم مردانه نشان افتخار آنها بود ولی بینی بریده شده ی جیک در محله چینی ها یک شوخی منحوس است.

در سال 1974، زمان نمایش محله چینی ها، دیگر کارآگاه ها مردانی سلحشور در لباس بارانی نبودند، بلکه آدمهایی آب زیر کاه، دروغگو و حتی پست تلقی می شدند. نیکسن و واترگیت اطمینان آمریکایی ها را خدشه دار کرده بودند. نقش جیک را جک نیکلسن ایفا کرد، کسی که در "ایزی رایدر"، "معرفت سقوط" و آخرین جزییات" یک رشته از شخصیتهای جذاب را بنا گذاشت که بسمت سقوط پیش می روند یا بدست یک آدمکش حقیر سرکوب می شوند.اینکه پولانسکی، کارگردان فیلم نقش آن آدمکش را ایفا کند، کنایه ای بود که بی شک همه آن را سر صحنه درک کردند. این نیکلسن بود که نخستین پیشنهاد را به دوستش، پولانسکی داد، سپس تهیه کننده، رابرت ایوانز به آنها پیوست. آنچنان که ایوانز در یادداشت های خودبینانه اش می نویسد که مشکل اصلی فیلمنامه ی تاوان بود، یک داستان پیچیده درباره بهره برداری آب در کالیفرنیا دهه ی1930."هیچکس آن را نفهمید مخصوصا من. درست مثل عنوان فیلم، آن هم صرفا چینی بود." پولانسکی در خاطرات خود می گوید که"آن فیلمنامه به خودی خود نمی توانست به یک فیلم تبدیل شود، اما جایی در میان 180 صفحه ی آن فیلم شگفت انگیزی پنهان شده بود.  

نویسنده و کارگردان باهم ملاقات کردند تا سخت کوشانه فیلمنامه را از نو بنویسند و نزاع ها  اغاز شد. پولانسکی به تدریج اختیار فیلم را به دست گرفت. تاون احساس می کرد به داستان او خیانت شده و از "نقطه ی اوج مخوف و دلسرد کننده" فیلم بیزار بود. اما در این میان باید چیز درستی اتفاق افتاده باشد، زیرا " تقدیر گرایی سیاه " "محله چینی ها "30 سال است بر فراز قله های سینمای "نوار" و احتمالا بهترین ها ی دهه ی 70باقی مانده است. در نگاه اول، از ظاهر مجلل فیلم لذت می برید ک: طرز حرف زدن با تانی و پر طنین نیکلسن و نوار های شیک لباس ها ی او : لب های سرخ و ابروهای کاملا کمانی فی داناوی و طراحی های خاطره انگیز طراح صحنه فیلم، ریچارد سیلبرت . دیدن دو باره و سه باره فیلم این مجال را می دهد که رد پاهای دروغین و فریب های شیطنت امیز داستان را طبقه بندی کنید، که مانند نوول چندلر، پرده از رازخواهری کوچک و پدری ثروتمند بر می دارد، هر چند این ارتباط هراس اور،که سال هاست پنهان مانده، بیشترنوعیی بازگشت به تراژدی های یونانی است، نیز به موضوع مهم تکرار شونده دیدن و ندیدن پی می برید. استعاره های بصری هم که در طول فیلم تکرار می شوند تلویحا اطلاعاتی را به ما می رسانند. جیک با یک دوربین دو چشمی و بعد ها از طریق عدسی یک دوربین ،"اولین مالوری " را زیر نظر دارد. کاراگاه نگاه می کند، اما او نمی بیند. وقتی "اولین" از جیک می پرسد در محله چینی ها چه می کرده است، او دست پیش را می گیرد و می گوید: "تا حد ممکن کاری نمی کردم ." اما مرتکب اشتباهی می شود. او در تلاش برای نجات جان "اولین"، در واقع او را به خطر می اندازد. وقتی جیک سرانجام حقیقت را در می یابد " او خواهر من است – او دختر من است. " از انچه ندیده است و از بر ملا شدن تراژیک راز "اولین"، اندوهگین می شود. در یک چهارم پایانی فیلم، علایم، هشدار دهنده تر می شوند: معاینه چشم "اولین " توسط جیک، عینکی که از استخر بیرون کشیده می شود، چشم سیاه همسر کرلی. پولانسکی با بی رحمی فیلم را به نقطه ی اوج خود می رسد. جیک به تمام راز ها پی می برد و " اولین " در حال فرار با گلوله پلیس از پای در می اید و همه ی این اتفاقات پیش چشم جیک روی  می دهد. وقتی سر "اولین" از اتومبیل بیرون می افتد،صدای جیغ دخترش را می شنویم و سپس تصویر روی قیافه هولناک نوکراس، بارون سارق و متجاوز با بازی جان هیوستن، ثابت می شود که می کوشد با دست هایش جلو چشم دختر "اولین" خودش را بگیرد. این پایانی است که پولانسکی و تاون ان گونه پرحرارت برسر ان می جنگیدند. خواست تاون فرار "اولین" و دخترش بود، اما پولانسکی ان را به گونه ای دیگر می دید، انچنان که می توانست. سراسر زندگی او با مرگ عجین بود، نخست به عنوان پسر بچه ای در کراکو تحت سلطه نازی ها. والدین او را به اردوگاه ها فرستادند و مادرش در اشوئیتس جان سپرد. درسال 1996،همسر باردار او، شارون تیت، توسط گروه مانسن در لس انجلس به قتل رسید. او بعد ها گفت:"هر گوشه خیابان مرا به یاد ان تراژدی می انداخت." تجربه و غریزه او پشتوانه برای رسیدن به سیاهی بود. "اولین" مرد، کراس سعادتمند شد و جیک اندوهگین از تعقیب نا موفق "حقیقت " به حال خود رها شد. تصمیم پولانسکی به یقین درست بوده است. انتخاب او در مورد پایان فیلم نه تنها پاسخگوی روح فیلم، بلکه پاسخگوی روح ملتی بود که از پارانویا رنج می برد. فیلم نامزد 11 اسکار شد، که تنها یکی از انها را به دست اورد: بهترین فیلمنامه برای تاون. تاون سالها را صرف نوشتن دنباله ای برای فیلم کرد که خود نیز قصد کاردانی ان را داشت. در فیلم جدید، نیکلسن اشتباهات گیتز را جبران می کرد و رابرت ایوانز هم از دیگر بازیگران بود. بر حسب اتفاق، هر سه انها به کار ادامه ندادند. نیکولسن"دوجیک"، دنباله "محله چینی ها" را سر هم بندی کرد و نتیجه، یک فیلم بد بود. به این ترتیب، باید سپاسگزار "محله چینی ها " بود، قله افتخاری برای کارگردان، نویسنده و شاید بازیگر ان. سال بعد، نیکلسن برای بازی درخشانش در " پرواز بر فراز اشیانه فاخته " (1975) جایزه اسکار را از ان خود کرد. اما در نقش جیک، او سرش را با چنین اعتماد به نفس مضحکی بالا می گیرد که تماشاگر بین ستایش، تحقیر یا ترحم نسبت به او در می ماند. این کاراگاه فریبکار اغاز تا پایان پرده را به خود اختصاص می دهد. این حقیقتا بهترین کار اوست، آن هم با یک بینی باندپیچی شده.

 

* نوشته ی آنتونی کوئین و  ترجمه ی مریم خوبی

 

 


                          

 

معرفی فیلم: ماه تلـــخ

 

Bitter moon

بازیگران: هیو گرانت-پیتر کیوت- امانوئل سیگنر-کریستین اسکات توماس

کارگردان: رومن پولانسکی

زمان: 139 دقیقه

فرانسه- 1992  

 

 **********************

خلاصه داستان: نایجل(گرانت) و همسرش فیونا(توماس) با کشتی به هندوستان سفر می کنند. در سفر با اسکار(کیوت)، که مردی فلج است و همسرش می می(سینگر) که ظاهری اغوا گر دارد،آشنا می شوند. نایجل به می می علاقه مند می شود ولی بخاطر فیونا از او دوری می کند. اسکار از این موضوع باخبر می شود و به نایجل می گوید که اگر به داستان زندگی اش با می می گوش کند در این صورت می می را در اختیار او قرار می دهد. نایجل علاقه اش به می می را انکار می کند ولی کم کم به موضوع علاقه مند می شود.

* اسکار مردی هوسران و نویسنده ای ناموفق است. به طور اتفاقی با می می برخورد می کند. اسکار از می می خواهد تا با او زندگی کند. می می قبول می کند اسکار عاشق می می میشود ولی عشق که پایه آن تمایلات جنسی است. با گذشت زمان دیگر می می نمی تواند او را ارضا کند به همین دلیل از می می جدا می شود. ولی می می نمی تواند دوری از اسکار را قبول کند. اسکار سعی در آزار روحی او می کند و شبها را با زنهای دیگر می گذراند. شبی بر حسب اتفاق تصادف می کند و فلج می شود و حالا نوبت می می است که به آزار اسکار بپردازد، او نیز شبها را با مردان غریبه می گذراند و اسکار را تحقیر می کند. کم کم تعادلی بین رفتارشان به وجود می آید و آنها همدیگر را با تمام مشکلات شان تحمل می کنند.

 

نایجل که دیگر کاملا فریفته شده و اکنون به می می علاقه ی شدیدی دارد. از او می خواهد تا با هم تنها باشند ولی می می قبول نمی کند و بجای نایجل، فیونا را اغوا می کند و شب را با او می گذراند. نایجل شب به کابین می می میرود و اسکار را آنجا می بیند. و متوجه نزدیکی جنسی می می و فیونا هم می شود. اسکار درحالی که، نایجل از ناراحتی به خود می پیچد، او را یک شکست خورده خطاب می کند کسی که  دیگر هیچ فرقی با او نمی کند. اسکار اسلحه ای بیرون می آورد و می می را در خواب میکشد  و بعد خودکشی می کند.

 

***********************

این فیلم دو ویژگی خاص دارد ، اول اینکه آهنگسازش ونجلیس و دیگری اینکه کارگردانش پولانسکی، همین کافی که من این فیلم رو دوست داشته باشم. در تمام طول فیلم موسیقی فیلم بر امواج دریا شناور است مانند دریا آرام و طوفانی می شود و دقیقا حس چنین سفری را به تماشاگر القا می کند.

فیلم پولانسکی بشدت رومانتیک،دقیق، خوش ساخت و همراه با بازیهای سنجیده است.او داستانی درباره عشق و ازدواجی محکوم به فنا را تعریف می کند هر چند این فیلم در نمایش روابط جنسی افراط می کند، ولی آن را کاملا در خدمت فیلم قرار می دهد. چیزی که باور آن خیلی سخت است استفاده پولانسکی از همسرش برای نقش زن اغواگر است. نقشی که بسیاری از بازیگران سینما معمولا از ایفای آن خودداری می کنند.

انتخاب عنوان ماه تلخ برای فیلم بسیار دقیق بوده زیرا با اینکه در طول فیلم اسکار و می می برای ارضای هم از روشهایی با مزه استفاده می کنند و دائما با هم مزاح می کنند ولی هیچوقت لبخندی نمی زنیم زیرا می دانیم که این داستان  تلخی است و داستان شکست دو نفر است. رسیدن به او عشق و سقوط آن. خیلی ها از پولانسکی بخاطر این فیلم انتقاد کردند بعضی ها آن را کاملا بی شرمانه و بی منطق معرفی کردند ولی نکته جالب این است که ایبرت می گوید "وقتی با همین افراد می شینی و این فیلم را میبینی حتی صدای چکیدن قطرات آب یا تکون خوردن دستگیره ها رو هم می تونی در اطراف خودت بشنوی!"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:55  توسط محمود  | 

JavaScript Codes