سلام
یه درخواست ازتون داشتم ؛ اگه ممکنه در نظر سنجی پایین در مورد بهترین فیلم شرکت کنید.شاید فیلم مورد علاقه تون در این لیست نباشه؛ خوب همون فیلم رو بگین. راستش می خوام ببینم چند نفر درباره بهترین فیلم باهام هم عقیده اند.
در ضمن نظر یادتون نره , ممنون
فرانســوا تروفــــو
تولد: 6 فوریه 1932
فوت : 29 اکتبر 1984
نامزدی اسکار: 3 بار

فرانسوا تروفو، فیلم ساز سر شناس موج نوی سینمای فرانسه ششم فوریه سال 1932 در شهر پاریس به دنیا امد. این فیلمساز از 7 سالگی به تماشای فیلم پرداخت و با سالن تاریک سینما آشنا شد او با اینکه علاقه ی شدیدی به مطالعه داشت، در مدرسه چندان موفق نبود . در 14 سالگی مدرسه را رها کرد. و یه کارگری پرداخت. در سال 1947 یک باشگاه نمایش فیلم پیدا کرد و در همانجا بود که با آندره بازن که یکی از منتقدان بنام فرانسه بود آشنا شد. بزودی بازن برای تروفو حکم یک استاد را پیدا کرد و رابطه ی صمیمانه ای بین آنها بوجود آمد حتی یک بار بازن تروفو را از زندان آزاد کرد. او در سال 1953 اولین نقد سینمایی خود را در کای دو سینما چاپ کرد. در این مجله تروفو و تعدادی از دوستانش که عشق زیادی به کشف جنبه های پنهان سینما و فیلم سازان داشتند، از سیاستی دفاع کردند که به زودی به "تئوری مولف" مشهور شد. طبق این تئوری کارگردان مولف اصلی فیلم است و او ست که با دیدگاه خود دست به خلق اثر تالیفی خود می زند. تروفو در سال 1954 اولین فیلم کوتاه خود را کارگردانی کرد. در سال 1957 با کارگردانی "لس میستونز" اولین گام را برای ورود به سینمای حرفه برداشت. در سال 1959 ، "چهارصد ضربه" که اولین فیلم بلند او بود با استقبال گسترده ی مردم و منتقدین روبرو شد. این فیلم آغازگر موج نوع سینمای فرانسه بود. این فیلم به گونه ای اتوگرافی خود کارگردان است.فیلم در رشته ی بهترین فیلمنامه نامزد جایزه ی اسکار شد. منتقدان از تروفو بعنوان بزرگترین کارگردان تاریخ فرانسه یاد کرده اند. در حقیقت او تاثیر گذارترین کارگردان دهه ی 60 اروپا می باشد. او به شدت به هیچکاک علاقه داشت. و به همین دلیل در سینمای دلهره آور آن هم به سبک هیچکاکی آثاری از خود بجا گذاشت که از مهمترین آنها می توان به "عروس سیاهپوش"(1968) و "مستخدمه ی می سی سی پی" (1970) اشاره کرد. او این علاقه را با انتشار کتاب "هیچکاک به روایت تروفو" اثبات کرد. فیلم های پایانی او مانند "زنی در همسایگی"(1981) بیشتر به بررسی وضعیت آدمهای مختلف در شرایط متفاوت روحی و اجتماعی می پردازد. گله ی منتقدان از تروفو این است که فیلمهای پایانی او کیفیت آثار اولیه اش را ندارد. تروفو سال 1983 آخرین فیلم خود را با نام "بالاخره یکشنبه" کارگردانی کرد. او مدتی بعد از ساخت این فیلم در گذشت.
*****

معرفی فیلم: چهارصد ضربه
The Four Hundred Blows
بازیگران: ژان پیر لود- کلیر موریر
کارگردان: فرانسوا تروفو
زمان: 99 دقیقه
فرانسه-1959
**********************
خلاصه داستان: آنتوان( لود) پسری نوجوان است که با مادر و ناپدریش زندگی می کند، آنها چندان بفکر آنتوان نیستند و حتی آخر هفته او را در خانه تنها گذاشته و خود به تفریح می روند. از طرفی او در مدرسه نیز دانش آموز چندان خوبی نیست، او صبح ها به جای رفتن به مدرسه به همراه دوستش به گردش در خیابانهای پاریس می رود. پدر، او را تهدید به فرستادن به سربازی می کند، او از خانه فرار می کند و شبها را در خیابان می گذارند. آنتوان و دوستش یک ماشین تایپ می دزدند ولی چون نمی توانند آن را بفروشند، آن را به مغازه بر می گردانند ولی صاحب مغازه متوجه می شود و انها را می گیرد و به پدر آنتوان خبر می دهد . پدر هم که از دست او خسته شده او را به زندان و بعد به دارتادیب می فرستد...
**********************
چهار صد ضربه زندگی نامه ای ترین اثر تروفو می باشد. زیبایی آن حاصل از توانایی تروفو است که نکات خصوصی زندگی یک فرد را به صورت همگانی بیان می کند. هدف تروفو نه افشای رخدادهای زندگی خود، بلکه به روایت دراوردن زندگی اش از طریق گنجاندن خاطرات شخصی اش در ساختاری اسطوره ای است. یکی از نکات هنرمندانه ی فیلم تضاد میان خانه و بیرون است. آنتوان در خانه همانند یک زندانی است در حالی که در خارج از آن کودکی آزاد و رها می باشد که به نیازهای کودکانه اش پاسخ می دهد.
تروفو در نسخه آمریکایی صحنه ای را حذف کرد که قبلا در نسخه انگلیسی آن وجود داشت و آن صحنه ایست که آنتوان و مادرش برای خرید به مغازه ای می روند. آنتوان پنهانی به گفتگویی گوش می دهد که در مورد وضع حملی مشکل و خونین، همراه با پارگی رحم است. او تقریبا در این صحنه بالا می آورد.
برایان دی پالمـــا ، یا همان هیچکــاک !
توصیف کارهای دی پالما از سوی مخالفان با این اتهام آغاز می شود (و به همین ختم می شود) که جز تقلید از دیگران، از او کاری بر نمی آید. شبح پردیس بازسازی شبح اپراست و صورت زخمی بازسازی فیلم کلاسیک هاکس. و مهمتر از همه اینکه دی پالما از هیچکاک تقلید می کند (یا می دزدد).

خوب حالا دی پالما چه چیزی را در فیلم هایش از هیچکاک به عاریت می گیرد؟
روشن تر از همه پی رنگ های داستانی مشخص: خواهران و عزم کشتن هر دو از روانی مایه می گیرند، وسوسه از سرگیجه، انفجار (با فاصله بیشتر) از پنجره ی عقبی ( و همین طور، چنانچه عنوان انتخابی دی پالما Blow Out آشکارا اعتراف می کند، از آگراندیسمان Blow Up آنتونیونی). پنجره عقبی زیر بنای صحنه های معینی از خواهران و عزم کشتن هم هست؛ تاثیر پذیری ای که طلایه اش در صحنه ی شادی از سلام،مامان پیدا بود. علاوه بر این کری چیزی مدیون مارنی است.(رابطه ی مادر و دختر) و ریچارد لیپ به نحو آشکاری به رابطه ی کمتر عیان و شاید ناخودآگاهی که بین شمال از شمال غربی و خشم وجود دارد اشاره کرده است: هر دو فیلم، فیلمهای سفری هستند و برپایه ی تعقیب دوجانبه استوارند (قهرمان فیلم خود در تعقیب کسی است در حالی که خودش هم تحت تعقیب است)؛ نیروی هر دو قصه ی یک سازمان مخفی آمریکایی است که یک شخصیت پدر مداخله جو در راس آن قرار دارد (لئو جی. کارول و جان کاساواتیس)؛ هر دو سفر از شهر شروع می شوند و به خارج از شهر کشیده می شوند و به خانه ی خصوصی شومی ختم می گردند که قهرمان فیلم باید به آ« نفوذ کند؛ در پایان هر دو قهرمان فیلم می کوشند که محبوبش از فرو افتادن از بلندی نجات دهد. هر چند برخی از این فیلم ها پی رنگ قصه اصلی را از نزدیک دنبال می کنند، اما هریک معنای آن را به شکل چشمگیری تغییر می دهند. اما اعتبار گرفتن دی پالما از هیچکاک مدیون همانندی های ژرف تری است؛ موضوع نه مصادره ی فرمول های موفق تجاری بلکه گونه ای مناسبات همزیستی است که مجموعه ای پیچیده از انگیزش های روان شناختی_تماتیک در بنیاد آن قرار گرفته است. این انگیزش ها در آثار هر دو فیلمساز چنان به هم تنیده اند که جدا کردن آنها از هم دشوار است. سلام، مامان زمانی ساخته شد که هنوز ارتباط میان فیلمهای دی پالما و هیچکاک تا به این اندازه روشن نبود، تنها امروزه با نگاه به گذشته است که می توان سکانسی را که دنیرو دوربینش را چنان می کارد که از اغوای جنیفر سالت توسط خودش در آپارتمانی در بلوک روبرو فیلم بگیرد، به پنجره عقبی ربط داد. هر دو کارگردان موضوع چشم چرانی را به تماشای اثر سینمایی تعمیم می دهند، جایی که بیننده چشم چران غایی است. دی پالما ارتباط چشم چرانی و رسانه های تصویری را برای نمونه در سلام،مامان در سکانسی که در بالا اشاره شد و در فصل گشایش درخشان خواهران روشن می کند و آن را در حالت گسترده تر، که شامل شنیدار هم می شود، همچون اساس انفجار به کار می گیرد. در سینمای هیچکاک دلمشغولی رومانتیک همیشه به ریشخند و تردید آمیخته است: در سرگیجه دلمشغولی کیم نواک برای جیمز استوارت همچون چیزی ناممکن و در نهایت یک فانتزی خوش خیالانه واپس روانه تعریف می شود؛ در مارنی دلمشغولی تیپی هدرن برای شون کانری به تلقی او همچون زنی خطرناک وابسته است. همین طور در آثار دی پالما، در شبح پردیس قهرمان مرد فیلم که از همان ابتدا هم به لحاظ فیزیکی جذاب نیست، به نحوی از ریخت می افتد که حتی نمی تواند خود را به کسی نشان دهد؛ در وسوسه معشوق قهرمان مرد فیلم دختر خود او از کار در می آید. فیلم خواهران دلمشغولی رومانتیک را بیش از بقیه مورد انتقاد قرار می دهد؛ اشتغال خاطر دکتر برتون به دومنیک/دانیل همچون تمایل مرد به ساختن شخصیت زن و تملک او که هرگونه خود مختاری را از او سلب می کند، مشاهده می شود. و اما مسئله جنسیت؛ روانی (که همراه پنجره ی عقبی، به شکل با معنایی، بیش از هر فیلم دیگر هیچکاک آثار دی پالما را تسخیر کرده است) در مرکز خود، و به عنوان مسئله خود، نورمن بیتس را دارد، مرد مونث شده ای که به مادر انقام جویش، زنی مذکر شده بدل می شود: شخصیت نمادینی که در تمامی مناسبات فیلم (اعم از جنسی و خانوادگی) محسوس است. در مشابهتی نزدیک، عزم کشتن در کانون خود شخصیت الیوت (مایکل کین) را دارد؛ مرد مونث شده ای که چنان از مردانگی خود در هراس است که احساس می کند باید هر زنی را که آن را تحریک می کند، بکشد. و در آخر، همذات پنداری دی پالما با زنان در آثارش، که البته بگونه ای متناقض نما و همراه با نفرت آشکار از آنها می باشد. این نگرش در سینمای دی پالما خود جای بحثی کامل دارد که در این مجال نمی گنجد.
*برگرفته از گفتار رابین وود در بخش هایی از: دی پالما و هیچکاک
*****

معرفی فیلم: Femme Fatale
بازیگران: آنتونی باندراس- ربکا رومین
کارگردان:برایان دی پالما
زمان: 114 دقیقه
آمریکا-2002
**********************
خلاصه داستان: لور ( ربکا رومین) به همراه دوستان خلافکارش، در مراسم کن تصمیم به سرقت از مدل مشهوری را دارند. این کار را تقریبا با موفقیت انجام می شود ولی او به دوستانش خیانت می کند.
لی لی( ربکا رومین) دختری است که با خانواده قهر کرده و مدتی است که به خانه نمی رود، پدر و مادرش هم به دنبال او می گردند. آنها در شهر بطور اتفاقی لور را می بینند و به دلیل شباهت زیاد او به لی لی گمان می کنند که او دخترشان است. و او را به خانه می برند، زمانی که لورا در حمام خانه ی لی لی است ناگهان لی لی برمی گردد در حالی که متوجه حضور لورا نیست . ناگهان لی لی اسلحه ای برداشته و خودکشی می کند . لور که همه فکر می کنند او لی لی است به آمریکا می رود . در هواپیما با مرد ثروتمندی و مشهوری آشنا شده و بعد با او ازدواج می کند. یک پاپارازی (باندراس) هم سعی در کسب خبر و عکس از این خانواده ی ثروتمند را دارد. با انتشار عکس های پاپارازی،همکاران سابق لور، او را می یابند. کم کم داستان از حالت عادی خود خارج می شود ...
**********************
من به شخصه علاقه ی شدیدی به فیلم های دی پالما دارم . فیلمهایی مثل "کری-صورت زخمی-خواهران-راه کارلیتو-تسخیرناپذیران-خشم-شبح پردیس، وسوسه و همین فیلم" ، بخاطر همین بی اختیار به ستایش او می پردازم.عنوان فیلم بر گرفته از یک اصطلاح رایج در سینمای نوآر است ، در حقیقت به زن خلافکار فیلم نوآر این لقب داده می شود. او در این فیلم هم مانند بقیه آثارش حس تعلیق را جزء جدایی ناپذیر فیلم خود قرار می دهد. استفاده از نماهای زیبا ، فیلمبرداری فوق العاده و به خصوص حرکت های آهسته بجا و طولانی ( بیاد آورید صحنه سقوط کلاسکه در تسخیر ناپذیران را ) که تعلیق فراوانی را به وجود می آورد از امتیازات این فیلم دانست. از طرفی ربکا رومین با اینکه بازیگر بزرگی نیست ، ولی نقش دختری اغواگر را بخوبی ایفا می کند. به هر حال بهتر بدانید که وقتی دارید این تریلر جنسی را می بینید، انتظار هر اتفاقی که کل داستان فیلم را متفاوت با آنچه تصور می کنید رغم بزند داشته باشید.
بی خودی که به دی پالما نمیگن شاگرد خلف هیچکاک!
معرفی فیلم: روانــی
Psycho
بازیگران: آنتونی پارکینس-جانت لی
کارگردان: آلفرد هیچکاک
زمان: 109 دقیقه
آمریکا-1960
**********************
خلاصه داستان: ماریون(جانت لی) به دلیل بدهی که به شوهرش دارد نمی تواند از او جدا شده و با مرد مورد علاقه ی خود ازدواج کند.به همین دلیل از محل کار خود 40000 دلار می دزد،و به شهری که شوهرش اقامت دارد می رود . در بین راه به متلی می رسد صاحب متل، نورمن (انتونی پارکینس) که آدمی چشم چران است،به او اتاقی می دهد. نورمن او را برای شام دعوت می کند، مارین برای عوض کردن لباس به اتاق می رود که صدای مادر نورمن را می شنود که به خاطر دعوت یک دختر بر سر نورمن فریاد می زند. در میانه ی شب ماریون در حمام اتاقش به طرز وحشیانه ای به قتل می رسد ، که ظاهرا کار مادر نورمن بوده است. ولی داستان به اینجا ختم نمی شود زیرا مادر نورمن 10 سال پیش بهمراه مردی که عاشقش بوده مرده است ...
**********************
در نیمه ی دوم قرن بیستم فیلمهای زیادی درباره ی پیچیدگی های روانی انسان ساخته شد. هیچکاک هم در سال 1960 روانی را ساخت. این فیلم شرح حال مرد جوانی است که به دلیل قتل مادرش و مردی که عاشق او بوده دچار عذاب وجدان است، و این مسئله سبب می شود که او خود را در غالب مادر خود درآورد. بسیاری از صاحب نظران فیلم روانی را بهترین فیلم هیچکاک می دانند تا به آنجایی که رابین وود می گوید که روانی به درجه ای از اعتبار در سینما رسیده که کسی جرات ایراد گرفتن از آن را ندارد و روانی به بتی برای همه ی فیلم دوستان تبدیل شده است. ولی این فیلم بر برداشت منفی مردم در مورد بیمارهای روانی صحه می گذارد و آنها را بصورت مزاحمانی که به خاطر مشکلات شان برای دیگران خطرناک هستند معرفی کرد.
* حتما نگاهش کنین؛ حداقل به خاطر یکی از مشهور ترین و دلهره آور ترین سکانس های سینما :"قتل ماریون در حمام "
"مادر کشی غیرقابل تحمل ترین خلاف است... به همین دلیل است که او مجبور است این خلاف را حداقل در ذهنش پاک کند."
توضیح روانپزشک پلیس درمورد نورمن در فیلم روانی
*مقاله ی زیر واسه من یه خاطره ست. خاطره ی آشنایی با یه کارگردان و سینماش. مقاله ای که من رو به دنبال فیلمهای اون کارگردان برد. و یه سبک جدیدی از فیلمسازی رو بهم نشون داد. گفتم شاید بخواین باهاش آشنا بشین، یــا شاید دوست داشته باشین ازش بیشتر بدونین. در ضمن اولین فیلمی رو هم که از این کارگردان دیدم، در ادامه ی مقاله معرفی می کنم.
رنه کلر: استاد صدا
شاید نخستین کارگردانی که ارزش صدای فیلم را کاملا دریافت، رنه کلر فرانسوی بود. کلر که ابتدا با فیلم ناطق مخالف بود، اصرار می ورزید براینکه تفوق عنصر تصویری فیلم باید محفوظ بماند و می گفت که فیلم ناطق نباید( به اصطلاح خود او)"تئاتر توی قوطی" باشد. این عقیده که در میان سینماگران آن زمان کمابیش انقلابی بود، در سه فیلم کمدی به طرز درخشانی اثبات شد و بزودی رنه کلر بیش از هر کارگردانی در جهان مورد تحسین و تقلید قرار گرفت. در فیلم های " زیر بامهای پاریس"(1929) و"میلیون"(1931) و "آزادی از آن ماست"(1931) حداقل مکالمه را بکار برد و از موسیقی و آواز دسته جمعی و سر و صدا برای تکمیل و توضیح تصاویر استفاده کرد.کلر با بکار بردن صدای غیر منطبق با تصویر، یا به عبارت دیگر، صدایی که نه بر طبق بلکه بر ضد تصاویر به فیلم افزوده می شد، آزادی و روانی تازه ای برای هنر سینما به دست آورد. اگر شنیدن صدای بسته شدن در کافی باشد، نشان دادن در چه لزونی دارد؟ یا وقتی که ساعتی را می بینیم، شنیدن تک تک آن چه لازم است؟ در فیلم "میلیون" نمای کوتاهی از ساعتی که روی بخاری قرار دارد دیده می شود. روی این ساعت که تزیینات فراوان دارد دو تا عروسک چینی شیپور به دهن دیده می شود. حاشیه ی صدای کلر در این لحظه از فیلم، صدای شیپور است. در "زیر بامهای پاریس" شبی نزدیک پشته ی خاک خط راه آهن، زد و خوردی در می گیرد. صحنه ی زد و خورد در تاریکی کمابیش ناپیداست، ولی شدت زد و خورد را غرش قطارها که از حاشیه ی صدا شنیده می شود ، به تماشاگران تلقین می کند. فیلم"آزادی از آن ماست" حتی کار را به مسخره کردن مفهوم صدای منطبق با تصویر می رساند؛ بدین ترتیب که زن قهرمان داستان را در پنجره ی قطار در حال آواز خواندن نشان می دهد و مرد قهرمان داستان از فاصله ای دور او را تماشا می کند. ناگهان صدا بهم می خورد، ونگ وونگی می کند و خاموش می شود. لحظه ی بعد در حالی که جوان همچنان به پنجره چشم دوخته است، دختر به خیابان می آید و صدای آواز دوباره به گوش می رسد و ما متوجه می شویم که آنچه شنیده ایم صدای گرامافون از خانه ی همسایه بوده است. کلر چون موسیقی و رقص را بیش از هر چیزی دوست می داشت، فیلمهایش را همچون صحنه های بالت در می آورد. تعقیب اسکناسهای پول که باد آنها را می برد در فیلم"آزادی از آن ما است" و مجلس عیاشی آغاز و پایان " میلیون"، همه منطبق با آهنگهایی شاد و گیرا ساخته شده اند. فصلهایی در فیلمهای کلر دیده می شود که فقط با موسیقی به هم می پیوندند مانند حلقه ی اول فیلم" زیر بامهای پاریس" که یک آواز خوان تصنیفی که فیلم به نام آن خوانده می شود، را می خواند. دوربین در خیابان شهر راه می افتد و در خانه و مغازه ها سر می کشد، و مردم یکایک با آن آواز، هم آواز می شوند. بدین ترتیب کلر قهرمان خود را معرفی می کند. در فیلمهای کلر بخش مهمی از ساختمان فیلم را تشکیل می دهند.
کلر نشان داد که بسیاری از شیوه های فیلم صامت هنوز هم اعتبار خود را حفظ کرده ان . انچه پرده ی سینما را زنده نگه می دارد تصاویر است، نه صدا. کلر این اصل را به طور غریــزی در سه فیلم اول خود دریافته بود و کاربرد دقیق آن در این فیلمها موجب شد که کلر طرفداران بسیاری پیدا کند. آثار کلر برای آن دسته از کسانی که در استودیو های امریکایی می کوشیدند تا سینما را از زندان" تئاتر توی قوطی" دربیاورند، بسیار با ارزش بود. آنها جسارت ساختن فیلمهایی نظیر فیلمهای کلر را نداشتند. ولی فیلمهای کلر کم کم به آنها جرئت داد و نکات فنی بسیاری را بدانها آموخت. فیلمهای کلر مانند چراغهایی در راه سینماگران قرار گرفت که بعدها باعث تصحیح روش کاربرد صدا در سینما شد.
درست است که کلر در نخستین فیلمهایش گرایشات شدیدی به سینما ی صامت داشت ولی این تمایل او عکس العملی سالم بود در برابر تمایل شدید سایر سینماگران به استفاده ی بی قید و بند از حاشیه صدا.
برگرفته از کتاب "تاریخ سینما"
*****

معرفی فیلم: زیر بامهای پاریس
Under the Roofs of
بازیگران: آلبرت پریجین- پولا لیری- ادموند گریوی
کارگردان: رنه کلر
زمان: 92 دقیقه
فرانسه- 1930
***********************
خلاصه داستان: آلبرت(آلبرت پریجین) خواننده ایست که در کنار خیابان مردم را جمع کرده و همراه با آنها آواز می خواند و از آنها پول می گیرد، در میان جمع پولا(پولا لیری) را می بیند و از او خوشش می آید بعد از اجرای برنامه سراغ او می رود ولی متوجه می شود که مردی به نام فرد با او رابطه دارد. همان شب پولا را به همراه فرد در یک کافه می بیند؛ پولا متوجه ارتباط فرد با زن دیگری می شود و از پیش او می رود. آلبرت خود را به او می رساند و پولا را که بشدت افسرده شده همراه خود به خانه می برد. فرد از این موضوع عصبانی شده و آلبرت را تهدید می کند ولی با این وجود آلبرت به خانه می رود و مقدمات حضور پولا را آماده می کند. اما اشتباها پلیس او را به جرم دزدی دستگیر و زندانی می کند. پولا که اکنون بی پناه و تنهاست پیش لوئیس(ادموند گریوی)، دوست آلبرت می رود. یک ماه می گذرد و بی گناهی آلبرت ثابت و آزاد می شود. شب به همان کافه می رود و پولا را می بیند ولی فرد دوباره مزاحم آنها می شود. آنها قرار دعوا می گذارند ولی در میانه درگیری پلیس فرا می رسد و فرد و دار و دسته اش را دستگیر می کند. لوئیس و آلبرت نیز فرار می کنند و به محل کار لوئیس می روند. آلبرت از پولا می خواهد تا به همراه او به خانه بیاید ولی پولا لوئیس را در آغوش می گیرد. آلبرت متوجه می شود که در این مدت آن دو بهم علاقه مند شده اند. او با وجود ناراحتی با این موضوع کنار می آید و دوباره به سر کارش بر می گردد.
***********************
اولین فیلم ناطق کلر فیلمی شبیه آثار موزیکال است. او دیالوگها را به حداقل رساند و با بکار گیری سبک صداگذاری خود، فیلمی شاعرانه ساخت. فیلم کلر پر از آواز است و نسبت به دیگر آثار این کارگردان بویژه "میلیون" که در همان دوره ساخت، بار کمدی کمتری دارد. فیلمی خالص که به اصالت سینما تعلق دارد.
سینمای وحشت (1) : بررسی آثار جورج.ای رومرو
آنچه که از آن به عنوان دوره ی مدرن فیلم ترسناک آمریکایی نام می بریم از سال 1968 آغاز شد. سالی که فیلم های شب مردگان زنده اثر جورج رومرو و بچه رزمری اثر رومن پولانسکی به روی پرده رفت. فیلم ترسناک (بر خلاف وستــــرن ) در سراسر دهه ی هفتـــاد و حتی هشتــــاد موفقیت خود را حفظ کرد. و وابستگی اش را به عناصر روز و بدیع مکررا ثابت کرد، و خود را بعنوان نوعی داستان گویی که با امریکای بعد از سال 1968 تناسب داشت مطرح کرد.
شب مردگان زنده و بچه ی رزمری دو فیلمی بودند که می توان از آنها به عنوان طلایـــه دار عصر مـــدرن وحشت در سینما یاد کرد. گرچه موجودات شبه زامبی و فرقه های شیطان پرستی در فیلم های قبل از 1968 هم وجود داشت ولی رومرو و پولانسکی از هیولا تعریفی دوباره بدست می دهند،و از این راه نقش قهرمان و قربانی را دوباره تعریف می کنند. و عنصر وحشت را به دنیای روزمره ی امریکای معاصر وارد می کنند . حال با نگاهی بگذشته بخوبی می توان دریافت که این دو فیلم که هم در نظر مردم و هم منتقدین آثاری درخور و شایسته بودند چگونه در دهه ی هفتاد و هشتاد فیلمهای ترسناک امریکایی را به جهاتی مشخص سوق دادند
*در این مقالـه به تاثیـــر فیلم شب مردگان زنده و دیگـر آثــار جورج رومرو در ایجاد گونــه ای خاص از فیلمــهای ترسناک می پردازیم.
در ابتدا بهتر است تا با پیشینه ی اصطلاح زامبی که به عنوان یکی از عوامل وحشت در فیلم ها آشنــــــا شویم.
زامبی ها،مطابق افسانه ها و داستانهای فولکلوریک بومیان منطقه ی هایتی،مردگان متحرک خواب گردی بودند که با انجام مراسم آیینی و جادویی موسوم به"وودو"به حیات باز می گشتند. مفهوم زامبی اولین بار با سفر نامه ی ویلیام سی بروک، جهانگرد و ماجراجویـــی که بعد ها متهم به آدمخواری شد، با عنوان "جزیره ی جادویی"(1929)وارد فرهنگ امریکا شد.اولین فیلمی که به طور مشخص با این مضمون و عنوان ساخته شد،زامبی سفید(1932- ویکتور هالپرین)بود که مجموعه ای از آثار نه چندان مهم را در پی داشت ،تا اینکه یکی از خلاق ترین استفاده ها از حضور این شخصیت روی پرده ی سینما در شاهکار ژاک تورنور، یعنی با یک زامبی راه رفتم(1943) صورت پذیرفت. مطابق بعضی از افسانه ها زامبی ها در زندگی دوباره شان از گوشت و خون انسان زنده تغذیه می کردند که این مهم در شب مردگان زنده(1968-جورج رومرو) و فیلم هایی که به تقلید از آن ساخته شدند، مورد توجه قرار گرفت.
شب مردگان زنده بطور مستقل و با بودجه ای معادل 114 هزار دلار در جنگلهای پنسیوانیا تولید شد. این فیلم با تصاویری از تهاجم گسست اجتماعی در میان شخصیتــــــها در واقع پیرو سنت فیلم های پرندگان و هجوم ربایندگان جسد(1956) اثر دان سیگل است. این فیلم هم چنین مانند فیلمـــــــهای متاخری چون کشتار با اره برقی در تگزاس (1974)، زنده است (1973)، کری (1976)و تپه ها چشم دارند(1977) نقدی همه جانبه است از نهاد ها و ارزشهای امریکایی.این فیلم،شکست خانواده هسته ای،خانه ی شخصی زوج نوجوان، و قهرمان تنهای کارامد را نشان می دهد.و نقصان ذاتی رسانه ها، سازمانهای دولتی محلی و فدرال ،و کل ساز و کار دفاع از خود را برملا می کند. فیلم رومرو نمونه ای کامل فیلم ترسناک کم هزینه و پول سازی است که خارج از صنعت سینما ساختــــه شده است.بدنبال نمایش شب مردگان زنده،از یک ســـــو فیلم های درجه بندی شده از راه رسیدند ( هالووین و جمعه ی سیزدهم) و از سوی دیگر تولیدات مستقل و غیر متعارفی چون فیلمهای دیوید کراننبرگ، مایکل لفلین و لری کوئن( فیلمهای قوی و آزارنده و غالبا افراطی ) مانند هار (1977)، رفتار غریب (1981) و کیو ، مار بالدار(1982).
رومرو در این فیلم برای اولین بار به شکل جدی فرمول کلیدی و پذیرفتـــه شده ی ژانر یعنی تعریف رویایی جامعه و هیولا به عنوان تجسم تقابل هنجار و ناهنجار را زیر از سوال می برد. در شب مردگان زنده برای نخستین بار بسیاری از اصول و قواعد سینمـــــای وحشت زا نقص شده بود. نمایندگان جامعه ی متمدن گروه شکارچیانی که برای نابود ساختن زامبی هـــــــا با کلانتر محلی همراه شده بودند،در قساوت و بی رحمی از هیـــــولا ها پیشی می گیرند. تعبیر یکی از شخصیتــــها راجع به زامبی ها در صحنه ی پایانی، تاکیدی بر این امر است: " آنها، ما هستند." در طول فیلم هیچ رابـــطه ی عاشقانـه ای میان دو شخصیت اصلی فیلم برقرار نمی شود. در صحنه ای که دو زوج جوان قصد فرار دارند بر خلاف روال معمول فیلم های آن زمان طعمه آتش می شوند و زنده زنده در آن می سوزند و شخصیت اصلـــی هم که یک سیاه پوست است به اشتباه توسط یکی از شکارچیان که برای نجات آنها آمده اند کشته می شود.
این اثر به عنوان یکی از فیلم های شاخص" جریان ضد فرهنگ رایج " شناخته می شود. تشابه صحنه ی پایان فیلم که شخصیت اصلی با گلوله ی ناجیان جامعه کشته می شود با صحنه پایانی فیلم ایـزی رایدر (1969)- از فیلم های مطرح جریان ضد فرهنگ رایج- که در سال بعد ساخته شد و در آن شخصیت اصلـی فیلم توسط نمایندگان اکثریت جامعه به قتل می رسد قابل توجه می نماید.
شب مردگان زنده در حقیقت نوعی فیلم وحشت زا ی خانوادگی محسوب می شود.این گـونه ی وحشت با فیلم روانـــی پا به عرصه نهاد و با شب مردگان زنده و بچه رزمری به تکامل رسیــد. در شب... صحنه ای وجود دارد که در طی آن دختری والدینش را کشته و گوشت آنها را می خورد ایــن صحنه پرداختــــــی صریح و واضح به موضوع فوق دارد.شب مردگان زنده در کنار دیگر تمایزاتش، نخستین فیلمی بود که نقش اصلی آن را یک بازیگر سیاه پوست گمنام ایفا می کرد. رومرو در ساخته ی سیاه سفیدش از رنگ پوست این شخصیت به عنوان عاملی برای جدا سازی او از دیگران استفاده می کند رومرو از این شگرد در دنباله این فیلم یعنی سپیده دم مردگان (1979)نیز بهره می گیرد.بازیگر سیاهپوست فیلم که تنها شخصیتی بود که کراوات نداشت_ عاملی برای جدایی او از عرف_ در طول فیلم موفق به برقراری روابط صمیمانه با هیچ یک از شخصیت ها نمی شد و مخاطبیـــن حتی تا پایان فیلم نیز اطلاعـــی از وضعیت خانوادگی یا سابقه و وضع زندگی او نمی یافتند. این بدعت گذاری رومرو گذشته از دلالت های سیاسی و اجتماعی اش، به نوبه ی خود زمینه را برای رشد و گسترش سینمای هراس آور سیاهان در سالهای بعد هموار ساخت.
فیلم های رومرو در دهه ی هفتاد نیز همچنـــــــان حکایت از تداوم حساسیت او به مسائل سیاســـی و اجتماعی داشت. وی که در دهه ی گذشته با شب... ژانر را وارد مسیری جدید کرده بود، در این دوره با فیلم مارتین (1976) بعضی از اصول مسلم ژانــــــــــــر را به چالش طلبید. فیلم او متضمن پاسخی به این پرسشهای همیشگی بود که آیا ممکن است هیولا به عنوان شخصیت اصلـی در مرکز فیلم جای بگیرد؟ شخصیت اصلــــی در اینجا هیولا نبود، بلکه جوانــــی طرد شده از سوی جامعه بود که بر اثر فشار های اجتماعی به تدریج به این باور می رسید که یک هیولاست. مارتیـــــن ماجرایش مانند شب... و بسیــاری از دیگر آثار رومرو در زادگاهش پیتسبورگ می گذشت، نمونه ای موفق از تلفیق و به هم آمیختن داستان های کهن خون آشامان و مولفه های جامعه معاصر به شمار می رود. شخصیت اصلی نوجوانی هوشمند ولی درگیر فشارهای روانی و اجتماعی فراوان است که تمایلات سر کوفته اش به صــــــورت خوردن خون دیگران طغیان می کند. رومرو در این فیلم به گونه ای عمل می کنــــــد که یک درام اجتماعی واقع گرا را بوجود می آورد نکته قابل توجه هم طراز قرار دادن کشش شخصیت اصلی فیلم به عنوان نمونه ای تیپیک از خیل جوانانــــی که مشکلاتی چون او دارند، و به آشامیدن خون و مصرف مواد مخدر روی می آورند.
دیگر ساخته ی رومرو در این دوره ، سپیده دم مردگان ، بیش از آنکه صرفا دنباله ای بر شب مردگان زنده باشد، با اتخاذ سبک (به ویژه رنگ های روشنی که جایگذین سیاه و سفید خاکی و کدر شب...شده بود) ،فضا( محیط پر زرق و برق مرکز خرید بزرگ شهری که تضاد با محیط بسته ی خانه روستایی شب... قرار می گرفت)، و لحن(طنزی سیاه که در فیلم نخست با خشونت اعمال شده از سوی همراهان کلانتر پس زده می شد) بیشتر اثری مستقل به شمار می آمد. فیلم همچون اثر نخست، حساسیتهای سیاسی و اجتماعی رومرو، موقعیت جریان ضد فرهنگ رایج، روند رو به رشد جنبش فیمینیسم و ابزار تردید در مورد کارایی ایدئولوژی حاکم در حل مشکلات جامعه ی معاصــر را، این بار در فضای متفاوت امریکای پایان دهه ی هفــــتاد، بازتاب می داد. رومرو در در فیلم میمون می درخشد (1988)به موضوعی دیگـــر در مورد انسان می پردازد ، و آن انسان و حیوان خفته در درون اوست. شخصیت اصلی فیلم جوانی به نام آلن است که بر اثر حادثه ای فلج پایین تنـــــــه می شود. وی به تدریج در روابط با مادر تندخو،پرستار سنگدل و دوست دخترش دچار مشکل می شود. تا اینکـه یکی از دوستانش میمونی تربیت شده به نـــــام "الا" را برای او هدیه می آورد تا در انجام کارهایش به وی کمک کند. کم کم رابطه ی عاطفی عجیبی بین آلن و الا شکل می گیرد، اما با از کنترل خارج شــدن تدریجی الا روابط شکلی دیگر می یابد...
رومرو در این فیلم، همچون بهترین فیلم هایش از جمله سه گـــــانه ی مردگان زنده، مفاهیمـــــــی چون " انسان بودن" و رویارویی سنتی"انسان"و "ناانسان" در سینمــــــــای وحشت زا را زیر سوال می برد. در سومین قسمت از سه گانه ی فوق الذکر، یعنی روز مردگان زنده (1985)، می بینیم حرکت باب، زامبی با هوشی که دانشمند فیلم قصد تعلیم دادن و پرورش او و ساختن انسانی از وی را دارد، بـه موازات حرکت الا در این فیلم است. هر دو در محیط بیگانه اند: میــــــان اجتماع انسانها در یک سو و ناانسانها در سوی دیگر. این دو، حلقه ی گمشده بین غرایز بدوی حیوانی و رفتار مدنی انسانی به شمار می ایند.از سوی دیگر، شخصیت الن نقطه ی مقابل زامبی های رومرو است. ان ها موجوداتی فاقد تفکــــر اما دارای قدرت حرکتند ، در حالی که، الـــــــن متفکر و هوشمند، ولی فاقد این توانایی است. در این راستا می بینیم که اعمال "الا" در طول فیلم قالب تجسم تمایلات سرکوفته ی آلـــن را به خود می گیرد. تمامی جنایـــــات الا بسیار هوشمندانه و توسط ذهنی انسانـی طراحی شده اند و در مقابل، آلن به هنگام کشتن الا از شیوه ای کاملا حیوانی سود می جوید. در واقع رومرو بار دیگـــر بر موقعیت های ناپایدار جایگاه انسان و ناانسان تاکید می ورزد. میمون می درخشد مانند بهترین آثار رومرو، وجه پنهان مفاهیمی چون روابط خانوادگی،دوستی،تعلیم و تربیت و عشق را می نمایاند.آلن در طول فیلم با چهــار شخصیت مونث تیپیک بسیار متفاوت ارتباط برقرار می کند:مادرش،پرستارش،دوست دخـترش و البته الا که در مراقبت از وی بـــا هم رقابت می کنند. رومرو پس از سالها تلاش نــــــامـوفق برای ساخت فیلم به صورت مستقل، به کار با استودیو های هالیوودی اوریون پرداخت. اوریون پایان خوش فعلـی را جایگزین پایان تلخ مورد نظــــــر او بود کرد. که متضمن کنایه های سیاسی- اجتماعــــی خاص وی بود (خانه در محــــاصره ی لشکری از میمون های قاتل). هرچند این پایان جدید نیز چیزی از تاثیر فیلم نمی کاهد.
و اما خرسندی ناشی از تماشای فیلم ترسناک معاصر بر مبنای تنش، تــرس، اضطراب ، دگـــــــــــرآزاری (سادیسم)و آزارطلبی(مازوخیسم) ایجاد می شود. گرایشی که به طور کلی بــــی ذوق و هولناک است. پس در واقع لذت متن، ناشی از ترسـاندن شما است که البته آن را دوست دارید. احساســی که واسطه اش آدرنالین است.
بر گرفته از مقالات :
فصلنامه های فارابی_ "طعم ترس" سید حسن حسینی_ درباره ی جورج.ای.رومرو
معرفی فیلم: خیلی دور،خیلی نزدیک
کارگردان: رضا میرکریمی
**********************
خلاصه داستان: محمود عالم فوق تخصص مغز و اعصاب است. او برعکس کارش در روابط خانوادگی مرد موفقی نیست. همسرش نیز در خارج از کشور زندگی می کند. در زمینه ی اعتقادات مذهبی نیز چندان متعهد نیست. محمود مدتی است که از سردرد های پسرش سامان نگران است. همکارش به او می گوید که سامان تومور مغزی بسیار وخیمی دارد. پسرش سامان و دوستش نگین که علاقه ی شدیدی به نجوم دارند برای یک مسابقه با یک گروه نجوم از شهر خارج می شوند. محمود نیز به دنبال پسرش می رود تا او را برگرداند و در این سفر با دنیایی متفاوت با آنچه برای خود ساخته بود روبرو می شود.
**********************
فیلم تحسین شده میر کریمی موضوعی را دنبال می کند که در این دوران بسیاری از انسانها بدان مبتلا شده اند، پوچی . این فیلم با محور قرار دادن پزشکی که در درمان فرزندش ناتوان است، خواسته هر چه بیشتر شرایط را برای طغیان روحی شخصیت اصلی فیلم فراهم کنند. بیماری فرزند و تلاش برای یافتنش شرایطی را به وجود می آورد تا پدر در تنهایی خود، بیشتر به آن چیزهایی بیاندیشد که تا بحال بدان ها نمی اندیشید، خدا کیست ؟ کجاست ؟ من که هستم ؟ و مسائلی که او را تا سرحد کفر پیش می برد. کفری که از ناتوانی و عجزش حاصل شده است. دکتری که بیماران بسیاری را از مرگ حتمی نجات داده ، اکنون در درمان عزیزترین کس خود ناتوان است و اشک هایش که از سر تسلیم شدن در برابر سرنوشت و قبول ضعفش جاری می شود، پذیرفتن این حقیقت را نشان می دهد که او آن چیزی که فکر می کرده نیست ؛ و ایجاست که اولین نشانه های تحول در او به وجود می آید. و زمانی که خود حضور مرگ را احساس می کند و خود را تسلیم آن می بیند، معجزه ای او را تطهیر می کند، گویا بازگشت نوار دوربین به عقب در حقیقت برگشت قهرمان ما به گذشته ای است که آن را فراموش کرده است. گذشته شیرینی که نگاه تلخ حال را برای او بجا گذاشته است. و در آخر زمانی که پسرش برای نجات او دستش را بلند می کند، میتوان آن را دستی یاری ای دانست که از آسمان بسوی او بلند می شود و نشان دهنده ی فرصتی دوباره و بازگشت او به حقیقتی است که آن را از دست داده بود. و آن ایمان است، ایمان.
نکته ای که در خیلی دور خیلی نزدیک نظرم را بسیار جلب کرد فیلمبرداری تاثیر گذارش بود که حس تنهایی و بحرانی که شخصیت اصلی فیلم گرفتار آن است را به خوبی نمایش می دهد. از نظر من خیلی... فیلمی جشنواره ای بود که چندان مناسبتی با مضامین مورد قبول آکادمی اسکار نداشت. و انتخاب آن به عنوان نماینده ایران در این مراسم کار چندان پسندیده ای نبود ؛ و همه دیدیم که نبود !
معرفی فیلم: مردان چوب کبریتی
Matchstick Men
بازیگران: نیکلاس کیج- آلیشیا لومن
کارگردان: رایدلی اسکات
زمان: 116 دقیقه
آمریکا-2003
**********************
خلاصه داستان:
"روی"(کیج) مردی خلافکار و کلاه بردار می باشد که از همسر خود جدا شده و از او سالهاست خبری ندارد،از طرفی او دارای بیماری وسواس است و برای کنترل خود دارو مصرف می کند . بر حسب اتفاق دارویش را از دست می دهد، از طرفی به دکتر خود هم دسترسی ندارد . دوست و همکارش فرانک دکتر جدیدی به او پیشنهاد می کند.دکتر برای درمان روی از او می خواهد تا با همسر سابقش تماس بگیرد،
ولی روی از این کار می ترسد و از دکتر می خواهد که او اینکار را برایش انجام دهد. چند روز بعد دکتر به روی می گوید که او از همسر سابقش دختری 14 ساله دارد . دکتر ترتیب ملاقات پدر و دختر را می دهد.
با گذشت زمان آنها به هم وابسته می شوند ولی ...
**********************
خلاصه داستان، بالا اصلا چیز مهمی نیست ! یعنی داستان اصلا این نیست ! اگه به این نکته که، اسکات کارگردان فیلمه توجه داشته باشین ، هیچوقت انتظار نخواهید داشت که داستان اینقدر ساده باشه؛ در حقیقت این فیلم هم پیرو پایان "کایزرشوزه" ای است.
واسه این داستان رو کامل نمی گم که اونایی که فیلم رو می بینند من رو نمی بخشند؛ دقیقأ مثل اینه که قبل دیدن "حس ششم" بهتون بگن " بروس ویلیس یه روحه".
اسکات تلاش می کنه که به ما این حس رو بده که دارین یه فیلم ملودرام که در ستایش رابطه ی خانوادگیه می بینین ، هر چند اتفاق پایان فیلم چیزی دیگر را رغم می زنه. ولی تاثیر مثبت این رابطه در زندگی روی برای همیشه باقی می مونه . کیج بسیار قشنگ در نقش چنین بیماری ظاهر می شود .مخصوصأ در لحظات اوج حمله، دوربین فضا را از دید کیج نمایش می دهد تا تماشاگر شرایط بحرانی او را درک کند.

