تبليغاتX
نگاه شخصی من

نگاه شخصی من

سینما

 

معرفی فیلم: چاقو در آب

 

Knife in Water

کارگردان: رومن پولانسكي

زمان: 94 دقیقه

لهستان 1962

 

*********************

زوجي كه براي گذارند تعطيلات به درياچه اي ميروند در بين راه به طور اتفاقي و ناخواسته با جواني همسفر مي شوند. اينجاست كه درياچه جايگاه تقابل شخصيت ها مي شود ...

 

          

 

*********************

 

معرفی فیلم: انزجار

 

Repulsion

بازیگران: كاترين دنوو

کارگردان: رومن پولانسكي

زمان: 104دقیقه

انگليس 1965

 

********************

كارول دختري است كه در يك آرايشگاه كار مي كند او از لحاظ روحي دختر آشفته و پريشان است و نسبت به مردان احساس بدي دارد حتي با پسري كه شديدا به او علاقه دارد نمي تواند ارتباط برقرار كند. مدتي را در خانه ي خواهرش در تنهايي مي گذراند ولي اين تنهايي او را دچار فشار هاي شديد رواني مي كند و بطوري كه در روياهايش مورد تجاوز قرار مي گيرد اين آشفتگي در زندگي روزمره اش وارد مي شود و موجبات ارتكاب قتلهايي را به همراه مي آورد. قتلهايي كه براي رهايي خود از دست متجاوزان انجام مي دهد.

               

 

********************

 

تجربه ي تماشاي مجدد دو فيلم از پولانسكي آن هم با اختلاف كمتر از 24 ساعت تجربه لذت بخشي بود كه در تعطيلات آخر هفته حاصل شد. اين جشنواره ي دو فيلمه با "چاقو در آب" آغاز شد؛ به شخصه به اين فيلم علاقه ي شديدي دارم اينكه بتوان فقط با سه بازيگر و بكار گيري لوكيشن هايي با تنوع نه چندان زياد و داستاني بسيار ساده  تماشاگر را اين چنين مجذوب خود كند فقط ازعهده ي كارگرداني توانا همچون پولانسكي بر مي آيد. فيلمي كه به عنوان اولين فيلم بلند يك كارگردان ارائه مي شود و در كمال شايستگي نامزدي اسكار را هم يدك مي كشد. از چاقو در اب بسيار سخن گفته شده است و آنچه اين روزها هم در كلاس هاي سينمايي درباره ي اين فيلم مي گويند در مورد بكارگيري نما ها و هدايت صحيح بازيگران براي القاي مفاهيم فيلم است.در مراسم اختتاميه فيلمي را انتخاب كرديم كه سه سال بعد از شاهكار نخستين پولانسكي ساخته شده بود، "انزجار" كه به اسمهايي چون نفرت، تنفر و كراهت هم در بين سينما دوستان مشهور است.اين فيلم در عالم سينما يا بهتر بگويم در جمع سينما دوستان بخاطر بازي فوق العاده ي بازيگر توانايش شهرت دارد. "كاترين دنوو" افسانه اي كه دپارديو درباره ي او مي گويد: "كاترين همان مردي است كه من دوست داشتم بجاي او بودم" بي شك همين چهره ي سرد و بي روح دنوو است كه بخش عظمي از بار حسي فيلم را به دوش مي كشد توانايي دنوو در فاصله گرفتن از تماشاگر مثل همان چيزي كه در بل دوژور بونوئل ارائه كرد در اين فيلم هم موثر واقع مي شود. اين عدم آميزش كاراكتر گرفتار در بحران، با تماشاگر سبب شكل گرفتن دنيايي متفاوت و ترسناك در فيلم مي شود. دنيايي كه تماشاگر بر حزر داشته از تجربه ي آن را تا به انتها مجذوب و درگير خود مي كند. هر چند استاد تماشاگر خود را در گمراهي قرار داده است بگونه اي كه تا به نيمه اي از فيلم هيچ نشانه اي از سينما ي وحشت را در فيلم خود وارد نمي كند گويي با فيلمي روانكاوانه سر كار داريم ولي پولانسكي اين وحشت روانكاوانه را به ارامي و به تدريج به ساختار روايي اثرش وارد مي كند. حال شما هستيد با يك كاراكتر بدون پيشينه و با ذهنيتي هيولا ساز و شايد هيولا پرور و تجربه اي كه مدتها ذهنتان را مشغول مي كند، اينكه در اوهام خود مورد تجاوز قرار بگيريد. تجربه اي تلخ كه دنوو گذرانده نه شما !

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 0:15  توسط محمود  | 

محلــه چینی ها ، بر فـراز قله های سینمـای "نـــوآر"

 

"فراموشش کن جیک، این محله ی چینی هاست. اما آنتونی کوئین نمی تواند آنچه را که از بهترین فیلم دهه ی هفتاد در ذهن دارد فراموش کند.

                         

این بینی باندپیچی شده جک نیکلسن است که نمی توانید فراموشش کنید. او در نقش یک کاراگاه خصوصی از مشام خود پیروی می کند و بعد چیزی نمانده بینی اش را قطع شده ببیند. این نمایانگر چرخش های ناگهانی در "محله ی چینی ها"ست. حیک گینز کاراگاه خصوصی بی پروای فیلم در صحنه ی آغازین با ظاهری آراسته و خرامان قدم بر می دارد، حتی آرایشگر به او می گوید"عملا شبیه ستاره های سینما هستی." بعد او را در نیم های فیلم با بینی باند پیچی شده می بینیم. این باندپیچی زشت و غیر قابل چشم پوشی به تعبیری در تعریف شخصیت های فیلم اشاره دارد.  رابرت تاون فیلمنامه ی محله چینی ها را از داستانهای کاراگاهی دشیل همت و ریموند چندلر نوشت. در شوخی ها و چرب زبانی های جیک ردپاهایی از کاراگاهان زبردست لس آنجلس، فیلیپ مارلو دیده می شود. اما بوگارت هرگز با نوار زخمی بروی بینی اش مواجه نشده بود. به گذشته برگردیم، ستاره های سینما ممکن بود که با خشونت روبرو شوند ولی یک جای زخم مردانه نشان افتخار آنها بود ولی بینی بریده شده ی جیک در محله چینی ها یک شوخی منحوس است.

در سال 1974، زمان نمایش محله چینی ها، دیگر کارآگاه ها مردانی سلحشور در لباس بارانی نبودند، بلکه آدمهایی آب زیر کاه، دروغگو و حتی پست تلقی می شدند. نیکسن و واترگیت اطمینان آمریکایی ها را خدشه دار کرده بودند. نقش جیک را جک نیکلسن ایفا کرد، کسی که در "ایزی رایدر"، "معرفت سقوط" و آخرین جزییات" یک رشته از شخصیتهای جذاب را بنا گذاشت که بسمت سقوط پیش می روند یا بدست یک آدمکش حقیر سرکوب می شوند.اینکه پولانسکی، کارگردان فیلم نقش آن آدمکش را ایفا کند، کنایه ای بود که بی شک همه آن را سر صحنه درک کردند. این نیکلسن بود که نخستین پیشنهاد را به دوستش، پولانسکی داد، سپس تهیه کننده، رابرت ایوانز به آنها پیوست. آنچنان که ایوانز در یادداشت های خودبینانه اش می نویسد که مشکل اصلی فیلمنامه ی تاوان بود، یک داستان پیچیده درباره بهره برداری آب در کالیفرنیا دهه ی1930."هیچکس آن را نفهمید مخصوصا من. درست مثل عنوان فیلم، آن هم صرفا چینی بود." پولانسکی در خاطرات خود می گوید که"آن فیلمنامه به خودی خود نمی توانست به یک فیلم تبدیل شود، اما جایی در میان 180 صفحه ی آن فیلم شگفت انگیزی پنهان شده بود.  

نویسنده و کارگردان باهم ملاقات کردند تا سخت کوشانه فیلمنامه را از نو بنویسند و نزاع ها  اغاز شد. پولانسکی به تدریج اختیار فیلم را به دست گرفت. تاون احساس می کرد به داستان او خیانت شده و از "نقطه ی اوج مخوف و دلسرد کننده" فیلم بیزار بود. اما در این میان باید چیز درستی اتفاق افتاده باشد، زیرا " تقدیر گرایی سیاه " "محله چینی ها "30 سال است بر فراز قله های سینمای "نوار" و احتمالا بهترین ها ی دهه ی 70باقی مانده است. در نگاه اول، از ظاهر مجلل فیلم لذت می برید ک: طرز حرف زدن با تانی و پر طنین نیکلسن و نوار های شیک لباس ها ی او : لب های سرخ و ابروهای کاملا کمانی فی داناوی و طراحی های خاطره انگیز طراح صحنه فیلم، ریچارد سیلبرت . دیدن دو باره و سه باره فیلم این مجال را می دهد که رد پاهای دروغین و فریب های شیطنت امیز داستان را طبقه بندی کنید، که مانند نوول چندلر، پرده از رازخواهری کوچک و پدری ثروتمند بر می دارد، هر چند این ارتباط هراس اور،که سال هاست پنهان مانده، بیشترنوعیی بازگشت به تراژدی های یونانی است، نیز به موضوع مهم تکرار شونده دیدن و ندیدن پی می برید. استعاره های بصری هم که در طول فیلم تکرار می شوند تلویحا اطلاعاتی را به ما می رسانند. جیک با یک دوربین دو چشمی و بعد ها از طریق عدسی یک دوربین ،"اولین مالوری " را زیر نظر دارد. کاراگاه نگاه می کند، اما او نمی بیند. وقتی "اولین" از جیک می پرسد در محله چینی ها چه می کرده است، او دست پیش را می گیرد و می گوید: "تا حد ممکن کاری نمی کردم ." اما مرتکب اشتباهی می شود. او در تلاش برای نجات جان "اولین"، در واقع او را به خطر می اندازد. وقتی جیک سرانجام حقیقت را در می یابد " او خواهر من است – او دختر من است. " از انچه ندیده است و از بر ملا شدن تراژیک راز "اولین"، اندوهگین می شود. در یک چهارم پایانی فیلم، علایم، هشدار دهنده تر می شوند: معاینه چشم "اولین " توسط جیک، عینکی که از استخر بیرون کشیده می شود، چشم سیاه همسر کرلی. پولانسکی با بی رحمی فیلم را به نقطه ی اوج خود می رسد. جیک به تمام راز ها پی می برد و " اولین " در حال فرار با گلوله پلیس از پای در می اید و همه ی این اتفاقات پیش چشم جیک روی  می دهد. وقتی سر "اولین" از اتومبیل بیرون می افتد،صدای جیغ دخترش را می شنویم و سپس تصویر روی قیافه هولناک نوکراس، بارون سارق و متجاوز با بازی جان هیوستن، ثابت می شود که می کوشد با دست هایش جلو چشم دختر "اولین" خودش را بگیرد. این پایانی است که پولانسکی و تاون ان گونه پرحرارت برسر ان می جنگیدند. خواست تاون فرار "اولین" و دخترش بود، اما پولانسکی ان را به گونه ای دیگر می دید، انچنان که می توانست. سراسر زندگی او با مرگ عجین بود، نخست به عنوان پسر بچه ای در کراکو تحت سلطه نازی ها. والدین او را به اردوگاه ها فرستادند و مادرش در اشوئیتس جان سپرد. درسال 1996،همسر باردار او، شارون تیت، توسط گروه مانسن در لس انجلس به قتل رسید. او بعد ها گفت:"هر گوشه خیابان مرا به یاد ان تراژدی می انداخت." تجربه و غریزه او پشتوانه برای رسیدن به سیاهی بود. "اولین" مرد، کراس سعادتمند شد و جیک اندوهگین از تعقیب نا موفق "حقیقت " به حال خود رها شد. تصمیم پولانسکی به یقین درست بوده است. انتخاب او در مورد پایان فیلم نه تنها پاسخگوی روح فیلم، بلکه پاسخگوی روح ملتی بود که از پارانویا رنج می برد. فیلم نامزد 11 اسکار شد، که تنها یکی از انها را به دست اورد: بهترین فیلمنامه برای تاون. تاون سالها را صرف نوشتن دنباله ای برای فیلم کرد که خود نیز قصد کاردانی ان را داشت. در فیلم جدید، نیکلسن اشتباهات گیتز را جبران می کرد و رابرت ایوانز هم از دیگر بازیگران بود. بر حسب اتفاق، هر سه انها به کار ادامه ندادند. نیکولسن"دوجیک"، دنباله "محله چینی ها" را سر هم بندی کرد و نتیجه، یک فیلم بد بود. به این ترتیب، باید سپاسگزار "محله چینی ها " بود، قله افتخاری برای کارگردان، نویسنده و شاید بازیگر ان. سال بعد، نیکلسن برای بازی درخشانش در " پرواز بر فراز اشیانه فاخته " (1975) جایزه اسکار را از ان خود کرد. اما در نقش جیک، او سرش را با چنین اعتماد به نفس مضحکی بالا می گیرد که تماشاگر بین ستایش، تحقیر یا ترحم نسبت به او در می ماند. این کاراگاه فریبکار اغاز تا پایان پرده را به خود اختصاص می دهد. این حقیقتا بهترین کار اوست، آن هم با یک بینی باندپیچی شده.

 

* نوشته ی آنتونی کوئین و  ترجمه ی مریم خوبی

 

 


                          

 

معرفی فیلم: ماه تلـــخ

 

Bitter moon

بازیگران: هیو گرانت-پیتر کیوت- امانوئل سیگنر-کریستین اسکات توماس

کارگردان: رومن پولانسکی

زمان: 139 دقیقه

فرانسه- 1992  

 

 **********************

خلاصه داستان: نایجل(گرانت) و همسرش فیونا(توماس) با کشتی به هندوستان سفر می کنند. در سفر با اسکار(کیوت)، که مردی فلج است و همسرش می می(سینگر) که ظاهری اغوا گر دارد،آشنا می شوند. نایجل به می می علاقه مند می شود ولی بخاطر فیونا از او دوری می کند. اسکار از این موضوع باخبر می شود و به نایجل می گوید که اگر به داستان زندگی اش با می می گوش کند در این صورت می می را در اختیار او قرار می دهد. نایجل علاقه اش به می می را انکار می کند ولی کم کم به موضوع علاقه مند می شود.

* اسکار مردی هوسران و نویسنده ای ناموفق است. به طور اتفاقی با می می برخورد می کند. اسکار از می می خواهد تا با او زندگی کند. می می قبول می کند اسکار عاشق می می میشود ولی عشق که پایه آن تمایلات جنسی است. با گذشت زمان دیگر می می نمی تواند او را ارضا کند به همین دلیل از می می جدا می شود. ولی می می نمی تواند دوری از اسکار را قبول کند. اسکار سعی در آزار روحی او می کند و شبها را با زنهای دیگر می گذراند. شبی بر حسب اتفاق تصادف می کند و فلج می شود و حالا نوبت می می است که به آزار اسکار بپردازد، او نیز شبها را با مردان غریبه می گذراند و اسکار را تحقیر می کند. کم کم تعادلی بین رفتارشان به وجود می آید و آنها همدیگر را با تمام مشکلات شان تحمل می کنند.

 

نایجل که دیگر کاملا فریفته شده و اکنون به می می علاقه ی شدیدی دارد. از او می خواهد تا با هم تنها باشند ولی می می قبول نمی کند و بجای نایجل، فیونا را اغوا می کند و شب را با او می گذراند. نایجل شب به کابین می می میرود و اسکار را آنجا می بیند. و متوجه نزدیکی جنسی می می و فیونا هم می شود. اسکار درحالی که، نایجل از ناراحتی به خود می پیچد، او را یک شکست خورده خطاب می کند کسی که  دیگر هیچ فرقی با او نمی کند. اسکار اسلحه ای بیرون می آورد و می می را در خواب میکشد  و بعد خودکشی می کند.

 

***********************

این فیلم دو ویژگی خاص دارد ، اول اینکه آهنگسازش ونجلیس و دیگری اینکه کارگردانش پولانسکی، همین کافی که من این فیلم رو دوست داشته باشم. در تمام طول فیلم موسیقی فیلم بر امواج دریا شناور است مانند دریا آرام و طوفانی می شود و دقیقا حس چنین سفری را به تماشاگر القا می کند.

فیلم پولانسکی بشدت رومانتیک،دقیق، خوش ساخت و همراه با بازیهای سنجیده است.او داستانی درباره عشق و ازدواجی محکوم به فنا را تعریف می کند هر چند این فیلم در نمایش روابط جنسی افراط می کند، ولی آن را کاملا در خدمت فیلم قرار می دهد. چیزی که باور آن خیلی سخت است استفاده پولانسکی از همسرش برای نقش زن اغواگر است. نقشی که بسیاری از بازیگران سینما معمولا از ایفای آن خودداری می کنند.

انتخاب عنوان ماه تلخ برای فیلم بسیار دقیق بوده زیرا با اینکه در طول فیلم اسکار و می می برای ارضای هم از روشهایی با مزه استفاده می کنند و دائما با هم مزاح می کنند ولی هیچوقت لبخندی نمی زنیم زیرا می دانیم که این داستان  تلخی است و داستان شکست دو نفر است. رسیدن به او عشق و سقوط آن. خیلی ها از پولانسکی بخاطر این فیلم انتقاد کردند بعضی ها آن را کاملا بی شرمانه و بی منطق معرفی کردند ولی نکته جالب این است که ایبرت می گوید "وقتی با همین افراد می شینی و این فیلم را میبینی حتی صدای چکیدن قطرات آب یا تکون خوردن دستگیره ها رو هم می تونی در اطراف خودت بشنوی!"

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 9:55  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: مستاجــــــــر

 

The Tenant

بازیگران: رومن پولانسکی-ایزابل اجانی

کارگردان: رومن پولانسکی

زمان: 125 دقیقه

امریکا- فرانسه 1976

 

 **********************

خلاصه داستان: مردی(پولانسکی)خانه ای را در یک ساختمان بزرگ اجـاره می کنـــد .مستخدم ساختمان به او می گوید که ساکن قبلی خود را از خانه به پایین انداخته واکنون در بیمارستان بستری است و ممکن است کــــه برگردد ولی او با این حال ساختمان را اجاره می کند. به ســراغ ان زن در بیمارستان می رود در انجا بااستلا (اجانی)دوست همـان زن آشنا می شود. زن می میرد ولی رابطه ی او با استلا همچنان پابرجا می ماند با گذشت زمان در ارتباط با ساکنین ساختمان احساس بدی به او دست می دهد. بطوری که در توالت روبروی خانه اش اشخاصـی را می بیند که ساعتها بی حرکت انجا می ایستند کم کم حس می کند که همسایگان بودند که آن زن را دیوانه و مجبات خودکشـــی اش را فراهم کرده بودند،و اکنون می خواستند همین کار را بااو انجــام دهند و او نیز سعی به فرار از این موقعیت روحی را دارد ...

 

***************************

پولانسکی بعد از" بچه رزمری" فیلمی به همان سبک ساخت فیلمی که تماشاگر را سرگردان در تخیل و واقعیت می کند ، آیــا به راستی ساکنین عامل خودکشی بودند یا همه ی اینها ساخته ی تخیلات مرد است. فیلم زمانی غیر متعارف بودن خود را نشان می دهد که ساکنـــان نسبت به هر صدایی حتی صدای بسته شدن در یا صدای رادیو وحتــی حرکت صندلی حساسند ، گویی در یک اسایشگاه روانی قرار داریم که موظف به رعایت سکوت هستیم و یا نه، همه ی این اتفاقات که مستاجر جدید را به طرف آن پنجره می کشاند حاصل بزرگنمایی خود اوست که از تنهایی اش نشئت گرفته است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:21  توسط محمود  | 

 

معرفی فیلم: بچه ی رزمری

 

Rosemary's Baby

بازیگران: میا فارو- جان کازاویتس

کارگردان: رومن پولانسکی

زمان: 136 دقیقه

ژانر: وحشت

امریکا 1968

 

 **********************

خلاصه داستان:

روزمری و شوهرش، گای،به اپارتمان تازه ای نقل مکان می کنند. زن ابستن است و زن و شوهر همسایه به انها توصیه می کند که به نـــزد ماما بروند. ولی زن به مرد همسایه بد گمان است زیرا او طلســمی همراه دارد که متعلق به جادو گران است. شب زن در کابوسی همســرش را در هیبت شیطان می بیند که به او تجاوز می کند در حالـــی که همسایه ها نظاره گرند.صبح اثار این زخم ها بر بدن او وجود دارد شوهر اعتراف می کند که وقتی او خواب بوده اینها را بر بدنش نقش کرده است. سرانجام رزمری چندان احساس خطر می کند که پا به فرار می گذاردولیهمه چیز بر ضد اوست حتی پزشک معالجش .

 

***************************

در اقتباس پولانسکی از کتاب آیراله وین، بچه ی رزمری، تصادف پشت تصادف ساختار فیلم را تشکیل داده است. اما اگر کسی فیلم را به منزله ی ترسیم واقعبینانه ی جادوگری در نظر بگیرد، در آن صورت اصلا وقایع تصادفی یی در کار نیست.تماشاگر باید تصمیم بگیرد به این حوادث تصادفی چگونه بنگرد: آیا رزمری اغوا شده؟ آیا همه ی این حوادث بر حسب تصادف بدنبال هم اتفاق می افتد؟ ایا همسایگان این حوادث را جور می کنند ؟و آیا انها واقعا جادوگرند؟

تعیین نوع دیدگاه به فیلم بر عهده ی تماشاگر است.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم مرداد 1385ساعت 0:15  توسط محمود  | 

JavaScript Codes